تبليغاتX
یک کاسه کاچی داغ!

یک کاسه کاچی داغ!

ابراهیم حسن بیگی، نویسنده برجسته ادبیات دفاع مقدس در یادداشتی نوشت:

یادش بخیر، آن روزها ما بسیجی بودیم؛ بسیج 20 میلیونی مستضعفان كه پادگان و سلاح و مهمات نداشت. فرمانده اش آنقدر افتاده حال بود كه وقتی توی جمع بچه ها می آمد، كسی نمی فهمید او فرمانده بسیج است. یك بار كه فرمانده را با اتومبیل ژیانی كه داشتم به منزلش رساندم، تازه فهمیدم فرمانده بسیج ما در یك خانه قدیمی مستاجر است و نیت كرده اگر پولی به دست آورد یك موتورسیكلت گازی بخرد چون موقع راه رفتن تركش توی رانش اذیتش می كند. آن روزها فرمانده بسیج مستضعفان، خودش یكی از مستضعفان بود. یادش بخیر، آن روزها كه بسیجی بودیم، قلب رئوفی داشتیم؛ آنقدر رئوف كه توی جبهه، دشمن مجروح عراقی را كول می كردیم تا پشت جبهه به درمانگاهی برسانیم و جانش را نجات دهیم.

خون كثیف دشمن دست و صورت و لباس های ما را آلوده می كرد اما ما عضو بسیج مستضعفانی بودیم كه می گفتند؛ باید حتی به دشمنان خود هم رحم كنیم چون دشمن هم بنده خدا است و همنوع تو است و او زمانی با تو دوست می شود كه تو به او لبخند بزنی و نه او را به قصد كشت كتك بزنی یا وقتی مجروح است بر جراحتش بیفزایی. آن روزها عده یی بودند كه می گفتند بسیج باید اسلحه یی، باتومی، سیم بكسلی، دسته بیلی، چیزی به عنوان سلاح داشته باشد، اما آن روزها ما حاضر نشدیم در قامت یك پاسبان شهربانی ظاهر شویم البته بی سلاح هم نبودیم. اسلحه سازمانی ما «الله اكبر» بود. گاهی سلاح ما یك پیت نفت خالی بود كه از پیرزنی تنها می گرفتیم تا در صف بلندی بایستیم و برای او نفت تهیه كنیم. گاهی هم سلاح ما كوپن های اعلام شده پیرمردی بود كه توان ایستادن در صف و گرفتن ارزاق كوپنی را نداشت و ما بسیجی ها به جای او می ا یستادیم چون ما خود را بسیج مستضعفان می دانستیم. طوری وانمود می كردیم كه این كوپن ها یا پیت نفت مال خودمان است چون دوست داشتیم جز خدا كسی نفهمد كه كار بسیج مستضعفان خدمت به خلق مردم و نیازمند جامعه است. یادش بخیر، آن روزها كه عضو بسیج مستضعفان بودیم چقدر به روستا می رفتیم با یك ماشین لندكروز جهاد سازندگی. پشت ماشین را از قند و شكر و روغن و چای پر می كردیم. مردم روستا دورمان جمع می شدند. فكر می كردند ما آمده ایم به آنها فقط مقداری قند و شكر و چای بدهیم، اما ما آمده بودیم به آنها آب و برق و روشنایی هم بدهیم و اگر لازم بود مدرسه و درمانگاه هم بسازیم. در ازدواج جوان ها ریش سفیدی كنیم، در اختلافات زن و شوهرها وساطت كنیم و خلاصه ما آن روزها مثل آچار فرانسوی هر پیچ و مهره یی را باز می كردیم. دوست نداشتیم مثل انبر كلاغ گیر، هی گیر بدهیم و گرهی را باز نكنیم.

آن روزها بسیج مستضعفان مثل پلیس 110 امروز بود كه هر كسی می ترسید سراغ ما می آمد. هر كسی نگران بود آدرس ما را می پرسید. هر كسی امنیت و آرامش می خواست به دنبال ما می گشت. آن روز بسیج مستضعفان آنقدر خالص و پاك بود كه حضرت امام آن را لشگر مخلص خدا نامید؛ لشگر مخلص خدا كه امام هم خود را عضوی از آن می دانست و می گفت من هم یك بسیجی هستم. بسیج مستضعفانی كه امام نه فرمانده بلكه یكی از اعضای آن بود، بسیجی نبود كه كاری كند مردم از او بترسند. چهر ه اش مهربان و مظلوم بود.

محل رجوع مردم دردمند و گرفتار و مستضعف بود. جایی بود كه به مردم امنیت و آسایش می داد. اگر كسی می دانست بغل دستی اش یك بسیجی است سعی می كرد خود را به او بچسباند و از او فاصله نگیرد تا معلوم شود او كنار یك بسیجی نشسته است؛ كنار ابرمردی كه همه هستی اش را فدای مردمش، فدای انقلاب اسلامی اش و فدای امامش كرده بود.

آن روزها افتخار یك بسیجی این بود كه دیناری از بیت المال خرج خودش و خانواده اش نكند. افتخارش این بود كه به یاری مردم بشتابد. مقابل قلدران و زورگویان بایستد و از حق مردم دفاع كند.

یادش بخیر، آن روزها كه بسیجی بودیم وقتی پنجم آذر سالروز تاسیس بسیج كه می شد، همسایه ها برایمان شاخه گل می آوردند. ما لباس های نومان را می پوشیدیم و بین مردم می رفتیم و به بسیجی بودن مان افتخار می كردیم و ما هم به دیدار خانواده های شهدای بسیج می رفتیم و برای آنها گل می بردیم.

و حالا پس از گذشت 30 سال از آن روزها باید گفت صد سال به این روزها كه در روی پاشنه اش نمی چرخد و یادی از بسیج مستضعفان 20 میلیونی آن روزها نمی شود.

منبع

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 19:25  توسط بابگرده  | 

اهل دل

از هزاران یک نفر اهل دلند (آن هم تویی)

مابقی تندیسی از آب و گلند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 11:26  توسط بابگرده  | 

بگذار پدر خطابت کنم

دوستی خواست منطقی تر بنویسم و اعتقادات بعضی دوستان را نشانه نگیرم. من هم با کمال میل می پذیرم و اگر کسی را با مطالب این وبلاگ (که قاعدتا می بایست از نظر سیاسی خنثی باشد، ولی بازی روزگار لجن مالش! کرد) آزردم، از پیشگاه خداوند بخشایش می طلبم.

خواستم چیزی بنویسم که نشان دهد، حب و بغض من نسبت به حکومت، نه از سر هوس، سیری و احیانا بازی خوردن توسط بیگانگان! است، بلکه از سر دلسوزی به حال مملکتی است که وجب به وجب خاکش را دوست دارم. از اینکه دیروز خاکش توسط غرب به یغما می رفت و امروز توسط شرق، آزرده ام. من نیز روزی دلبسته حکومت استکبارستیزمان بودم که بالاخره با شعار اسلام آمده است تا به ما عزت بدهد. ولی سنمان که قد داد و مراودات درونی این سیستم برایمان ملموس تر شد، دیدیم خر همان خر است، پالانش عوض شده. این بار حتی به اسلام نیز رحم نکردند و پتکی به نام دین، به کام دیکتاتوری را بر سر "ناخودی" ها کوبیدند. نکته همین جاست که من حتی شخص اول حکومت را شایسته نقد می دانم چون نمی توانم تصور کنم شانش از علی (ع) بالاتر باشد که به مالک گفت: مبادا ضعیف حرفش را در پیشگاه تو با لکنت بگوید... .

خوب می دانم که سیاست حکومت، دور نگاه داشتن مردم شهرهای کوچک و روستاها از "آگاهی" است. الحق که در مورد مردم مناطقی شبیه به منطقه ما خوب جواب داده است. مطمئنم دوستانی که سنگ رهبری را به سینه می زنند، خیلی هاشان یک کتاب در مورد ولایت فقیه نخوانده اند و احساسی با مسائل برخورد می کنند. به همین خاطر من در نزد ایشان کفرگو هستم.

به هر حال، مطلبی که در ادامه می آید، نامه محمد نوری زاد، نویسنده سینه چاک رهبری در کیهان است که بعد از انتخابات، گویا تغییر مشی داده است و خواسته از سالوسی و چاپلوسی به حق گویی روی بیاورد. دیدم شاید بتواند پاسخی باشد به دوستانی که گمان می کنند مرغ یکپا دارد! شاید این نامه وصف حال خیلی از ما باشد که روزی فهمیدیم این ره به جز به ترکستان به جای دیگری ختم نمی شود!...

(دوستان هر گونه انتقاد، پیشنهاد یا دشنامی دارند دریغ نکنند!)

به نام خالق زیبایی‏ها

محضر رهبر گرامی جمهوری اسلامی ایران حضرت آیت‏الله خامنه‏ای

من همیشه، چه در نوشته هایم و چه در گفتگوی حضوری، شما را با واژگانی چون: آقا جان، مولای من، خامنه ای ما، مخاطب قرار داده ام. اما در این رقعه، مصرم که حضرتعالی را "پدر" خطاب کنم. علتش را نمی دانم. شاید بخاطر این که با این واژه، الفت عاطفی فراوانتری برقرار می کنم. اگرچه واژگان پیشین، بلحاظ معرفتی کاربرد ویژه ای طلب می کنند. من در نوشته هایم به یاد ندارم مقام معظم رهبری، یا مقام عظمای ولایت، آورده باشم. در این دو واژه اخیر، رسمیت و تشخصی می بینم که شما را بسیار دورتر از مردم می نشاند. و حال آنکه ما دوست داریم شما را در کنار خود ببینیم.

پدرگرامی،

من شاید بیش از هر نویسنده و فیلمسازی، در سالهای رهبری شما، در جانبداری از شما مطلب نوشته ام و فیلم های مستند ساخته ام. و آنچنان غلیظ و ناگشودنی با شما و جایگاه شما گره خورده بودم که احساس می کردم: یاوری امام زمان، نسبت موکد و انفکاک ناپذیری با یاوری شخص شما دارد. احساس می کردم شما تمثیل و نماینده ای از همه غربت های تشیع محضید. احساس و باورم به این بود که شما، تنها فرصت تشیع برای به تجلی درآوردن معارف خفیه شیعه هستید. معارفی که می بایست یک به یک به صحنه آورده می شدند و امکان جولان می یافتند.

من و دوستان همفکر من، همه آرزوها و آرمانهای متعالی شیعه را در برافراختن و هویت بخشی انسان زخم خورده و تکیده از اندیشه ها و رویه های ناسالم بشری، و این همه را در کلام شما و سیره شما و مواضع شما می جستیم. وقتی به آمریکا نهیب می زدید و او را از عواقب جهانخواری اش برحذر می داشتید، ما غرق شعف می شدیم. چرا که سالهای سال، در دوران ستمشاهی، حسرت یک مرگ برآمریکا به دلمان مانده بود.

وقتی از فقر و فساد و تبعیض می فرمودید، در پوست نمی گنجیدیم. چرا که بخود نوید می دادیم از پی این خروش های فهیمانه، حتما افق های مبارکی درجهت زدودن این رذیله های اجتماعی در پیش خواهد بود. وقتی فراتر از چارچوب های دیپلماسی، بر سر طراحان دادگاه میکونوس فریاد برآوردید و بساط خدعه و نیرنگشان را بر سر خودشان آوار کردید، ما به همدیگر تبریک می گفتیم.

بعد از واقعه هولناک یازده سپتامبر، آنجا که برجستگان سیاسی ما - آنان که درادعای برتر بینی شان تردیدی تحمل نمی کردند - با شنیدن عربده های خشمناک بوش به حاشیه های سکوت و ترس پناه بردند، شما یک تنه سر برآوردید و آوار دیگری از شهامت و حق طلبی را برسر هیات حاکمه آمریکا فرو ریختید، ما قامت راست کردیم و به خود بالیدیم.

وقتی به زندگی شخصی شما نگاه می کردیم که چگونه فرزندان خود را از ورود به کارهای اقتصادی و مسئولیت های درشت و ریز نهی فرموده اید و همگان خود را از اشرافیت متداول مسئولین کنار زده اید و به بهره مندی از یک زندگی بسیار ساده بسنده کرده اید، سرافرازی می کردیم و به خدای خوب خود سپاس می گفتیم.

با هر ادله و احتجاج شما، برج بلند "چرا" های ما فرو می ریخت. طوری که تحقیق و مجادله را شایسته تداوم سخن شما نمی دیدیم. از این که گذشته و سابقه سالم و پاک و آکنده از رنج و مقاومت داشته اید، و در سالهای پس از انقلاب نیز در کنار سایر مردم ایران عزیز، به مقابله با دشمن شتافتید و عرصه دفاع مقدس را با حضور و همراهی خود سامان دادید، شما را بی واسطه از جنس خود می دیدیم و با شما و سخن و سیره شما همذات پنداری می کردیم.

بعد از امام عزیز، آنگاه که ستون محکم عاطفی و احساسی و بینشی ما لرزید، به زیر سایه شما خزیدیم و کاستی های فردی و اجتماعی خود را به یمن روزهایی که شما نوید بهبود می دادید، در خیال، ترمیم می کردیم.

هرچه بر حجم کاستی ها و بدکاری ها و تلخ گویی ها و عقب ماندگی های کشورمان افزوده می شد، به یک سخن و نهیب شما، همه را بحساب دشمن بدکردار می گذاردیم. دشمنی که در سخن شما، در همین نزدیکی ها بود و جزبه نابودی ما راضی نمی شد و لحظه ای درنگ را نیز در حذف ما جایز نمی دانست. که در جای خود، تشخیص درستی نیز بود. رفتار هزار فتنه آمریکایی ها و تجربه های خود انقلاب، بر همین تیزبینی تاکید می ورزید.

با اشاره و تایید و نصب جنابعالی، شیفتگان و سربازان و اطرافیان و ماموران شما برمنصب های فراوان کشور قرار گرفتند تا این کشتی طوفان زده را به ساحل امن و آسایش و رشد برسانند. از شورای نگهبان تا قوه قضاییه. از فرماندهان سپاه تا فرماندهان ارتش. از امامان جمعه تا مجمع تشخیص مصلحت. از شورای انقلاب فرهنگی تا صداو سیما. هیچ منصب کلیدی ای نبود که منتصبین شما در آن حضور نداشته باشند. حتی نمایندگان مجلس خبرگان که به صورت ظاهر از جانب مردم انتخاب می شوند، پیشاپیش از فیلتر شورای نگهبان شما گذر می کردند.

این همه حضور حضرتعالی در مواقف چند و چون نظام، ما را به درک و لمس یک مدینه فاضله این زمانی بشارت می داد. مرتب خود را به پایکوبی و تناول لذت حضور درآن مدینه قشنگ امید می دادیم. اگر امسال رونقی در نمی یافتیم، به سال دیگر چنگ می بردیم.
ما با شما آنچنان آمیخته بودیم که خود را نمی دیدیم. به خود می نگریستیم که غبار آلود از جنگ و کار و زحمت آمده بودیم. به شما می نگریستیم که مرتب برتایید و تقدیر از مسئولین اصرار می ورزید. به زیرک هایی می نگریستیم که در زیر چتر امن نظام فارغ از درد و داغ مردم به تکمیل سفره سیری ناپذیر خویش همت می کردند. و می دیدیم هیچ روزنامه ای و هیچ برنامه تلویزیونی و هیچ خبری و هیچ محکمه ای، از نابکاری آنانی که به اسم مسئول، کیسه بهره مندی خود و اقوامشان را پرکرده بودند و رسوا نیز شده بودند، اجازه نشت یک "چرا" نمی یافت.

در طول سالیان دراز، ما هرگز لذت یک روزنامه مستقل و صدا و سیمای مردمی را که بی واهمه دربرابر کاستی ها و زد و بندها و مراودات پشت پرده افشاگری کند و سلامت جامعه را با این رویه درست تضمین کند نچشیدیم. به شوق بساط علوی و مهدوی، و افق های روشنی که شما نشانمان می دادید، و بخاطر دشمنی که صدای زنگ خطرش از داخل و خارج قطع نمی شد، از مطالبات امروزمان می گذشتیم و به فردا موکولش می کردیم.

و شما، پدرگرامی، مرتب بر شعله های درون ما آب می افشاندید و التهاب و گداختگی ما را فرو می نشاندید. که : مبادا دشمن شاد شوید. مباد آب به آسیاب دشمن بریزید. مبادا زبان و قلمتان به تضعیف نظام منجر شود. مبادا همانی را بگویید و بنویسید که دشمنان می خواهند. دشمن شناس باشید. موجبات اغتشاش فکری مردم را فراهم نکنید. مشکلات داخلی ما یک امر خانوادگی است، به همسایگان مربوط نیست. مبادا بار دیگر پای اجنبی به میان آید.

با مدیریت و خواست شما، روحانیان بر تمامی مقدرات محوری ما حاکم شدند. از نهادها و نمایندگی های ولی فقیه، تا ادارات عقیدتی و سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و نظامی و فرهنگی. چه در داخل و چه در خارج. و ما تا می آمدیم به این همه حضور و سرک کشیدن روحانیان در زیر و بالای کشور بیاندیشیم، خود را سراسیمه با خواست شما مجاب می کردیم. که یعنی : لابد این درایتی است ازجانب شما و ما از تبعات آن غافلیم.

به عنوان نمونه، در وزارت جهاد کشاورزی، نماینده ولی فقیه حضورداشته و دارد و صاحب نفوذ است. جایی که تناسبی با حضور یک روحانی ندارد و این حضور کم تناسب، مقدرات خاصی را بر بدنه این وزارتخانه بار می کند. این روحانیان، درکل، و در طول این سالیان هدر شده، به دلیل نداشتن سواد و آگاهی درباره بدنه ای که درآن حضورداشته اند و گاه بر سر آن نیز ایستاده اند، مخاطرات فراوانی را بر ساحت های متعدد کشور تحمیل کرده اند. هم به جهت دخالت های گاه و بی گاهشان، و هم بخاطر تحمیل آدمهای همجوارشان.

این روحانیان، ظاهرا حضورداشته اند تا چشم شما باشند در بدنه کشور. اما نه که هر کدام مختصاتی و علائقی خاص بخود داشته و دارند، به ردیابی همان تعلقات مشغولند و مرتب از نام و وجهه و نفوذ شما بهره برده اند و سنگی از پیش پای نظام نیز برنداشته اند.

به عنوان مثالی دیگر: ما دکتر علی شریعتی و تفکرات او را می ستودیم، اما نظام، او را بخاطر این که روحانی نبود و فراتر از چارچوب های حوزه می اندیشید، کنار گذارد تا مبادا در برابر روحانی، یک غیر روحانی سر برآورد و در حوزه دین، ابراز وجود کند و سخنانش پراکنده شود و مردم را از اطراف روحانیان و منابرشان متفرق کند. شریعتی، برای برپایی این نظام سوخت، اما این نظام او را بخاطر روحانی نبودنش و تفکرات تازه اش سوزاند و حق او را در نهضتی که بوجود آورده بود ادا نکرد. این روزها، می بینیم برای فلان روحانی دور تاریخ و گاه جا مانده در تاریخ مراسم یاد بود بپا می کنند اما سالگرد وفات و شهادت شریعتی باید با ترس و لرز برگزار شود.

تبعات این حضور همه جانبه شما و روحانیان برمقدرات محوری کشور، و دوختن همه مخاطرات به هیمنه نظام، این شد که از هر سخن مخالف بهراسیم و از هر نوشته و اشاره مخالف بلرزیم. که نکند خوابی برای واژگونی نظام دیده باشند. که نکند چشم دیدن ما را نداشته باشند.

بر صداو سیما و مطبوعات سخت گرفتیم و هیچ لحنی و نقدی را به کیان کشور تحمل نکردیم. در یک وعده، دهها نشریه را به جرم نقد خودمان بستیم و آدمهای منتقد را به محفظه زندان درانداختیم. از این می ترسیدیم که نقد از ما، به کاسته شدن محبوبیت نظام و کیان آن منجر شود. و ما به این محبوبیت همیشگی نیاز داشتیم.

وما، عزیز گرامی، درتمامی این سالها، از شما و حضور همه جانبه شما در ترسیم مقدرات کشور، حمایت کردیم و نوشتیم و نوشتیم و سخن گفتیم و مخاطبین خود را به همراهی با شما و نظام فراخواندیم. و گاه دراین فراخوانی بزرگ، عبوس نیز شدیم و اهل خود را به رنج انداختیم و دوستان خود را از دست دادیم و حلقه نظام را تنگ تر و تنگ تر دیدیم.

یک سئوال. ما برای چه دراطراف شما گرد آمده بودیم؟ که نفعی و سفره ای نصیبمان شود؟ آن هم با شهدایی که داده بودیم و دوستانی که جلوی چشم ما پرپر زده بودند؟ که اگر این گونه بود، ما کاسبکاران خفیفی بودیم که. ما برای این در پشت سر شما صف بسته بودیم که از جانب شما، نسیم علوی بر ما وزیده بود و دوست داشتیم مردمان ما و جهان از این فرصت تاریخی بهره مند شوند.

به همه می گفتیم صبر کنید تا عدالت علوی را در محاکم قضایی کشور نشانتان بدهیم. تا خوب اندیشیدن و خوب بودن را، و جهانی شدن و جهانی بودن را نشانتان دهیم. هر معترضی را به روزهای عنقریبی از خوبی ها وعده می دادیم و هر منتقد را به دیدن چیزی دلنشین درآینده متقاعد می کردیم. اما زمان که می گذشت، دیدیم از آن مدینه فاضله که خبری نیست، از ابتدائیات یک رشد متداول نیز جا مانده ایم.

دیگران، کشورهای همجوار ما، فارغ از چند و چونی که ما گرفتارش بودیم، با شتاب به راه خود رفتند و بجایی رسیدند که ما امروز به التماس از آنان تخصص و تکنولوژی و برنامه و مدیریت خرید می کنیم. و ما، با همان تار و پودی که برخود تنیده بودیم، جا ماندیم. چرا؟ چون از سنت های الهی دور افتادیم.

گفتم: از سنت های الهی دور افتادیم و به روزی درافتادیم که امروز برفرصت های هدر رفته خویش افسوس می خوریم. ببخشید از این که وارد حوزه ای شدم که در تخصص شماست. بله، سنت های الهی! چیزی که شما خود مرتب به آن تاکید داشته اید. مرتب.

شما در هر سخنرانی، همه را به یکی از این سنت ها فرا خوانده اید. عمده سخنان شما در این سالها، یا نقد بوده یا ارشاد. که البته این رویه درستی نیز هست. اما یک غفلت در این میان خود می نمایاند. پوزش مرا بپذیرید که ناگزیرم از اینجای سخن، به محاکاتی بپردازم که مستقیم به خود شما مربوط است. و این مستقیم گویی، نه که تمرین ما در این سالها نبوده، چه بسا برای حضرت شما و همطریقان دیرین من بسی نامتحمل باشد و برمن سخت بگیرند که: تو کی هستی که برای ولی فقیه ما تعیین تکلیف می کنی و اساسا چرا می پرسی: چرا؟

عزیز ما، در همه این سالها، من ندیدم یا نشنیدم که شما، در مقام شخص اول این کشور پرمخاطره و پرآوازه، یک بار، حتی یک بار، مسئولیت یک خطا و خبط و عقب ماندگی و درجا زدن را شخصا بپذیرید. امید دارم بسیار بوده باشد اما من که یکی از آحاد این مردمم، شخصا ندیده یا نشنیده ام.

همیشه درمقام نقد، جانب مردم را گرفته اید و حتی به مسئولین پرخاش کرده اید، اما نبوده که به مردم بفرمایید: ای مردم، تا اینجای عقب ماندگی های کشور متعلق به دیگران است و این مختصر متعلق به خطاهای انسانی من رهبر است. همیشه خود را برکنار از آسیب ها دیده اید و همراه و همصدا با مردم، بر مسئولین و مجریان برافروخته اید که: چرا فقر و فساد و تبعیض؟ چرا بدکاری؟ چرا بی برنامگی؟ چرا عقب ماندگی؟ چرا بی کیاستی و بی مدیرتی و بی خردی؟

و حال آنکه شاید پسندیده این بود به همان روحانیان منصوب خودتان نیزمی نگریستید و خرابکاری و نقش احتمالی آنان را در این چراهای تمام نشدنی رصد می فرمودید. باز به عنوان نمونه، به امام جمعه بندرعباس که مثل امام جمعه تهران آقای سیداحمد خاتمی و امام جمعه مشهد آقای علم الهدی، چهره ای عبوس و زبانی تلخ دارد اشاره می کنم که به زور، بله به زور زمینی از دانشگاه علوم پزشکی را برای ساخت مصلای بندرعباس تصاحب کرد و آنگاه که رییس این دانشگاه اعتراض کرد که: این یک تصاحب است، اینجا باید دانشگاه می شد، این غیرشرعی است، از تریبون نمازجمعه پرخاش می کند: تو برو آمپولت را بزن. ما خودمان شرعی و غیر شرعی بودنش را حل می کنیم.

پدرگرامی

هرکجا از سخن من دل آزرده شدید، با یادآوری این نکته خود را مجاب کنید که گوینده این سخنان، کسی است که دوست بودنش نه بر همگان، که بر خود شما ثابت است. پس، سخن دوست را باید تاب آورد و از او نرنجید. شاید برخی از دوستان من بگویند: ای منافق بریده، اگر سخنی هم با رهبر داشته ای و داری، آن را خصوصی برای خود ایشان می فرستادی. نه این که آن را در بوق کنی و جار بزنی. که می گویم: هر آنچه من با استناد به آنها سخن می گویم، از واضحات و امور آشکار کشورمان است. من مسئله ای محرمانه را که برملا نکرده ام. درضمن، تاثیر و بردی که یک نامه آشکار دارد، هرگز یک نوشته محرمانه ندارد. و باز این که: روح این نوشته، نه از جانب یک دشمن تابلودار و منافق درکمین، که خیرخواهی کسی است که هنوز چشم به اصلاح امور دارد و همان مدینه فاضله را از جانب این نظام طالب است.

یک اشتباه دیگر نیز مرتکب شدیم. هم ما هم شما. شاید این اشتباه به دلیل انباشت معارف شیعی در درون تک تک ما صورت پذیرفت. و شاید از این جهت که از انقلابی که کرده بودیم زیادی خرسند بودیم و اجرش را هم فورا به حساب خودمان واریز کردیم و بلافاصله هم دریافتش کردیم. اجر این که ما و انقلابمان، ادامه خواست و تمایل پیامبر اعظم (ص) و ائمه معصومین(ع) است. که یعنی رهبران ما همانانند و جانشینان همانان و مردم هم لابد مردم و مخاطبین همانان.

این مهم را مرتب از سخنان شما و سایر مسئولان نیوشیدیم و پذیرفتیم که می توانیم تاریخ این روزگار خود را با تاریخ دوران امام علی و امام حسین (ع) مشابهت دهیم. و اصلا در این مشابهت سازی به سراغ سایرامامان نرفتیم. مثلا امام باقر و امام صادق و امام رضا و امام جواد (ع). شاید بیشتر به این دلیل که از میان همه امامان، امام علی (ع) فرصت حکومت یافته بود و کربلای امام حسین هم بیشتر با درون ما همراهی داشت و مثلا به سیره و نحوه مدارای شخص پیامبراکرم (ص) با مخالفین هیچ توجهی نکردیم. و حتی نحوه مدارای حضرت علی با مخالفینشان. خودمان در این وسط یک فرمولی برای جمهوری اسلامی خلق کردیم که هر سمتش را بشود به امامی مربوط کرد. شعار: مااهل کوفه نیستیم علی تنها بماند، یاشعار: خامنه ای خمینی دیگر است، ولایتش ولایت حیدراست، و شعارهایی از این دست، محصول این نگرش تطبیقی است.

آنقدر در تشبیه و تطبیق انقلاب و حادثه های آن، با حکومت حضرت امیر و حادثه های آن افراط ورزیدیم که خودمان درتحلیل هر ماجرای انقلاب، حتی مراودات اجتماعی اش، با شتاب، حضرت شما را در جایگاه حضرت امیر می نشاندیم و دوستان و مخالفین شما و نظام را با دوستان و مخالفین حضرت امیر می سنجیدیم.

این افراط، کار را به جاهای باریک کشاند. به جایی که مثلا خود شما بحث مفصلی از نقش خواص و عوام را در ظهور ماجرای کربلا به میان آوردید و عبرت تاریخ را به دوستان و دشمنان هشدار دادید. غافل از این نکته که: این عبرت تاریخی، از همان ابتدا، فرضیه ای تثبیت شده با خود داشت و نیازی به اثبات نداشت. این که در این عبرت: حسین، ما هستیم، و انقلاب می تواند با خیانت خواص و پیروی عوام، به کربلایی درجهت حذف حسین و مرام حسین که ما هستیم منجر شود.

و باز غافل از این که ما تنها به یک دلیل و شرط، و تنها به یک دلیل و شرط می توانستیم خود را و نظام و مسئولین نظام را با علی و اولاد او و نظاممان را با ولایت و حکومت آنان بسنجیم که: شیوه مردمداری و حکومت ما، و رفتار شخصی ما، همانند آنان باشد یا متاثر از آنان.

نمی شود که ما دربسیاری از امور مخالف آنان رفتار کنیم اما همچنان جایگاه آنان را برای خود بلوکه کنیم و به هر مخالفی و منتقدی بگوییم: حواست باشد که چه کسی و چه نظام و حکومتی را داری نقد می کنی.

وقتی امام علی، مرگ را بر خود و یاران خود روا می داند آنگاه که خبر ربوده شدن یک خلخال از پای یک زن یهودی را می شنود، چگونه است که علی دوستان امروز ما، از شنیدن خبر کشته شدن مردم، بله، مردم، به دست عوامل حکومت، مرگ را از خدا تقاضا نمی کنند؟ ما اگر از خبر تجاوز به یک دختر، مثل علی گریبان چاک زدیم و زمین و زمان را متوجه این رفتار شوم خودی ها کردیم، می توانیم از خواص و عوام انتظار مشابهت رفتاری داشته باشیم. یا اگر مثل علی، دست منتسبین خود را از بیت‏المال کوتاه کردیم و حال آنکه درکشور ما این مسئله بیشتربه یک شوخی می ماند می توانستیم به مردم بگوییم: ما نیزعلوی هستیم.

می دانم که با هر سخن این فرزندتان، از او نا امیدتر و نا امیدتر می شوید. اما سخن فرزند با پدر، هیچگاه به تلخی و گزندگی سخن یک فرد فحاش و معاند نیست. در سخن یک معاند، هیچ مفری از امید نیست اما درسخن این فرزندتان هنوز امید هست. خواهم گفت:

حضرت شما، دراین سالهای رهبری، آنقدر که به دشمن و دشمن ستیزی بها دادید، به دوست و دوستی و دوستیابی بها ندادید. شاید از این باب که باران دشمنی های پی در پی و فراوانی که بر سر این نظام می بارید، عمده نگرانی شما را بدان سو گسیل نمود. و شما و ما، بیش از آن که به دوست متمایل شویم، دشمن را در مدار توجه خود قرار دادیم. و در این گردونه دشمن شناسی، از شناسایی دوست غفلت ورزیدیم. و حیف که باز در این گردونه غفلت، مرتب با تحریکات و تحرکات و شیوه های مختص به خود، از شمار دوستان خود کاستیم و بر شمار دشمنانمان افزودیم.

یک مثال دیگر: اگر سخنان شما پیش از این، نگران دشمن بود، در نماز جمعه همین هفته گذشته، دیدیم که سخنان شما نگران رفتار بخشی از مردم، بله: مردم است. و این، همان دستاوردی است که در این سی سالگی انقلاب، ما بدان دست یافته ایم. یعنی سابقا ما برای دشمن خط و نشان می کشیدیم، حالا کارمان بجایی رسیده است که باید برای بخشی از مردم خودمان خط و نشان بکشیم. قبول می فرمایید که این روند معکوس، کار را بجایی می رساند که در فردای این نظام، جز دشمن، مردمی در کار نباشد.

اردوغان، چندی پیش وارد مجلس ترکیه شد و با شادمانی گفت: در این بحران اقتصادی، کمک از غیب رسید. شادمانی اش به طلاهای انتقالی ازایران اشاره داشت که در ترکیه بار انداخته بود و صاحبی نیز نداشت. هنوز که هنوز است نه فردی ادعای مالکیت آن طلاها را داشته است و نه کشور مبدا که جمهوری اسلامی ایران باشد. این خبر و این خنده کنایه آمیز اردوغان، مدتها دستمایه رسانه های ترکیه و جهان بود.

من از این مثال این بهره را می برم که ما به دست خود، بسیاری از فرصت ها را مفت از دست داده ایم و برای دیگران فرصت مفت فراهم آورده ایم. ما می توانستیم امروز دوستان فهیم و فراوانی داشته باشیم که ما را در عبوراز بحرانهای در کمین یاری دهند اما اغلب آنان را به شیوه ای و تهمتی و رنجی و آسیبی و خراش عاطفی ای از خود رانده ایم و ناخواسته به صف ناراضیان پیوندشان داده ایم.

اکنون به جامعه ای و کشوری و نظامی دست یافته ایم که بجز استقلال سیاسی، در سایر حوزه ها سخت گرفتار است. رشوه و ریا و رابطه و خاصه پروری و اعتیاد و بیماری مصرف و بیماری تولید و بیماری اجتماعی و بیماری فرهنگی و بیماری انتظامی گریبانمان را گرفته. شما با نوشته های من آشنایید. من از دیرباز بر سر این امهات آوار بوده ام و هشدار داده ام. بارها گفته و نوشته ام که خدای متعال هرگز رعایت شهدا و زحمت های ما در برپایی این انقلاب را نخواهد کرد و به راحتی آب خوردن ممکن است با پشت کردن به سنت های الهی فرو بپاشیم و از گردونه توجه عالم و خدای عالم به دور افتیم.

پدرگرامی

اگر سی سال پیش از شما و ما می پرسیدند: برای چه می خواهید انقلاب کنید؟ پاسخ می دادیم: برای این که مستقل شویم. برای این که به سرافرازی اقتصادی و علمی و انسانی و قضایی دست یابیم. برای این که مردمان دنیا بیایند و خوب بودن و خوب شدن را از ما بیاموزند. برای این که می خواهیم انسان را درکمال انسانیت خود به نمایش بگذاریم. و از این حرفها.

خوب، ما برای رسیدن به این همه خوبی، زحمت کشیدیم و جنگیدیم و جوانان و عاطفه های بسیاری را از دست دادیم. امروز لااقل باید به بخشی از آنها رسیده باشیم. تماشای دورنما که نه، یک نمای نزدیک از کشورمان و آسیب های اجتماعی و اقتصادی و قضایی و فرهنگی اش، و مسئولینی که به راحتی نوشیدن یک شربت گوارا دروغ می گویند، و البته یک استقلال سیاسی آشفته که آمریکا را وانهاده ایم و به دام روسیه و چین افتاده ایم - و دستیابی علمی هسته ای که اگر زمان شاه بود چه بسا به بیش از این دست می یافتیم (نیروگاه هسته ای بوشهر و ...) و کوهی از آزمون و خطاهای انباشته شده و دانشگاههای از دست رفته و مردم پریشان و غمزده، به ما می گوید که ما نه تنها در رسیدن به آن آرمانهای طلایی شیعی موفق نبوده ایم، بلکه از دستیابی به مقدمات یک نهضت انسانی نیز عاجز مانده ایم.

می دانم که واگویه کردن این آسیب ها، روان شما را می آزارد. این را از زبان شما بسیار شنیده ام. باور کنید مردم ما با همه این غفلت ها و ناکامی ها و عقب ماندگی ها کنار آمده بودند و می خواستند با شما و به رهبری شما سنگ های پیش پای نظام را بردارند. بهمین دلیل با شکوهی مثل زدنی درانتخابات اخیر شرکت کردند. آنان شرکت نکردند که جامعه را به آشوب بکشند. و یا جامعه را به عقب تر بازگردانند. مسلما تصویرشان از آینده، تصویری درخشان از جمهوری اسلامی ایران بوده است. هنوز هم هست.

همه ما و همه مردم، از این انتخابات اخیر چشم اندازی پراز خیر و خوبی آرزو داشتیم. فکر می کردیم اگر نونهال انقلاب در یک یا دو سالگی اش آداب معاشرت نمی دانست و با ترشرویی انس بیشتری داشت، درسی سالگی اش می داند مردم یعنی چه و نحوه معاشرت با مردم یعنی چه. فکر می کردیم این حداقل رشد را یافته است.

حوادث بعد از انتخابات، همه معادلات فکری و انسانی ما را بهم زد. رفتاری که تحت امرحضرتعالی با مردم شد، رفتار همشان و همطراز زحمت و فهم و همراهی مردم نبود. مردم اگر انتظار داشتند این رفتار را از ماموران خود سر نظام ببینند، درعوض، انتظار این را هم داشتند که رهبرشان، بلافاصله به رسم علی علی های مکررش، همچون علی به مددشان بیاید و دادشان بستاند. نه این که مرتب روح و رفتار وحشیانه ماموران را تایید کند و به مردم معترض خودش، همسنگ اغتشاشگران و براندازان نگاه کند.

به این سخن امام جمعه منصوب خود درمشهد آقای علم الهدی توجه کنید که در همین نماز جمعه اخیر افاضه فرموده اند: .... ابن ملجم ها نمی توانند در کشور علی (ع) به دنبال سیاست باشند. بعضی از جریان های سیاسی که ادعا دارند: نخبگان باید وارد سیاست شوند، بدانند که اگر ولایت پذیر نباشند ولایت ستیزند و ولایت ستیز یعنی ابن ملجم!

این سخن پوک و مفت و بی خاصیت از آن روی توسط این روحانی کم سواد زده می شود که نعل بالنعل حکومت فعلی را حکومت علی می داند و فعالان سیاسی را ابن ملجم. و در این تحلیل پوک، اصلا هم به این اشاره نمی کند که چرا و به چه دلیلی یک رییس جمهور قبل از انتخابات برای یک امام جمعه، یک میلیارد تومان پول می فرستد. و به این نیز نمی اندیشد که یک چنین فرمولهایی که ما در نظاممان خلق کرده ایم، ممکن است فرسنگها از رویه علی و اولاد علی دور باشد و حتی در مدار تنفر آنان نیز جای داشته باشد.

اگر بگویم یکی از آسیب هایی که شما خورده اید از ناحیه همین مبلغین کم خردی است که به اسم جانبداری از شما، و با رفتار غیر اسلامی و غیر انسانی شان، متاسفانه بذر نفرت از شما را درب ین مردم افشاندند، از فرزند خود خواهید رنجید؟ اگر نمی رنجید باید بگویم که حضرت شما در مقام فرماندهی کل قوا، در حوادث بعد از انتخابات، با مردم خود، خوب رفتار نکردید. ماموران شما، به سمت مردم تیراندازی کردند و آنان را کشتند و زدند و اموالشان را سوختند و تخریب کردند. متاسفانه سهم شما در این حوادث قابل اغماض نیست. بخصوص که بعدها مکرر فرمودید اهل مجامله نیستید و از مواضع خود عدول نمی کنید. ما بدنبال همان حنجره خشماگینی بودیم که بر سر آمریکا فریاد می زد، که چه بکند؟ که وارد میدان شود و از مرگ و خلخال و زن یهودی که نه، کشته شدن زنان و مردان مسلمان خودش بگوید. نه این که بدون دلجویی از مردم زخم خورده، آنان را به تکرار همان رویه های خونین هشدار دهد.

من شما را به یک سخن دیرین خودتان ارجاع می دهم. پیش از آن بگویم: من خود شخصا نوشته هایی دارم که امروز از مراجعه به آنها شرم می کنم. اما نوشته های بسیاری نیز دارم که هرچه زمان می گذرد، بر نورانیت محتوایی آنها افزوده می شود. خوشبختانه این سخن شما نیز اینگونه است که هرچه زمان بگذرد بر نورانیت آن افزوده می شود:

".... مردم اگر متوجه باشند و هوشیار باشند اگر نشانه های کبر و غرور و خودخواهی را در زمامداران فورا ببینند و بشناسند و خیرخواهانه اعتراض کنند و اگر احساس کردند که زمامدار درصدد رفع این بیماری نیست در مقابل او تعرض کنند، یقینا آن بیماری علاج خواهد کرد..." این سخنان شخص شما ست در سال 1363. می بینید درآن سالهای دور انقلاب، چه سخن نورانی ای از زبان شما جاری شده است؟ سخنی که هرچه می گذرد ما بدان نیاز مفرطی احساس می کنیم. سخنی که در گردونه عمل، مطلقا به آن مراجعه نشد.

شما درآن سالها، مسئولیت چندانی نداشتید اما در این سالهای رهبری، کدام مسئولیت است که بدون تایید شما مقبولیت داشته باشد؟ و چرا این سخن، به جان جامعه درنیفتاد؟ و چرا جامعه از نورانیت آن بهره مند نشد؟ پاسخم را خود می دانم: درقرآن نیز سراسر نور هست اما آیا به چه میزان در طریقت ما سهم دارد؟ درباره همان سخنان دیرین شما، بگویم که ما هرگز شخص شما را به آن آفات مورد اشاره متهم نمی کنیم اما شما هم در خیرخواهی ما شک نکنید.

یادم هست که برای تلویزیون، مجموعه ای می ساختم به اسم "حماسه خمینی". و ناگزیر باید همه آرشیو تصویری ملاقات های مردم با حضرت امام را مرور می کردم. خودم این مجموعه را طراحی کرده بودم. بسیار نیز خوب بود و تاثیرگذار. در یکی از نوارها به ملاقات امام عزیزمان برخوردم با اهالی گنبد. اگر اشتباه نکرده باشم. زمان این ملاقات هم مربوط می شود به سال های 60-61 . یعنی چند سال پس از پیروزی انقلاب؟ در این ملاقات که مکتوب آن در صحیفه نور هم هست، امام عزیز رسما از مردم، به دلیل این که نتوانسته اند با برپایی این نظام به وعده های خود عمل کنند، عذرخواهی می کنند. این سخنان در شلوغی آن سالها گم شد و کسی از مسئولین به آن مراجعه نکرد.

من می خواهم دراین بخش از نامه ام شما را "مالک اشتر" خطاب کنم. تجسم این که شما دربرابر حضرت علی ایستاده اید و ایشان شما را مالک اشتر خود خطاب می کنند چقدر شورانگیز است؟ حضرت، نامه خود را که قرار است والی و حاکم مصر شوید به دست شما می دهند. به راه می افتید. در گوشه ای خلوت، نامه را می گشایید و آن را با دقت مطالعه می کنید:

"....... اگر مردم بر تو به ستمگری گمان بردند، عذر خود را علنا با آنان در میان بگذار. و با این عذرخواهی، از بدگمانی مردم کم کن. اگر چنین کردی، خود را به عدالت پرورانده ای و با مردم مدارا کرده ای. دلیل و عذری که می آوری، باعث می شود تو به مقصود خودت برسی و مردم هم به حق خودشان دست پیدا کنند..."

مردم ما هنوز اقتدار نظام را طالبند و هیچ گزندی را بر جمال او برنمی تابند. این عذرخواهی شما می تواند آتش خشم مردم را سرد کند. به آنان امید بدهد. آب رفته را به جوی باز گرداند. اما اگر این نشود، و همانگونه که در نماز جمعه اخیر فرمودید، کار به تنگناهای انتظامی بکشد، ما رفته رفته، این باقیمانده مردم را نیز از دست خواهیم داد. و شما نیک تر از همه ما می دانید: نظامی که مردم نداشته باشد، چه دارد؟ والسلام.

فرزند کوچک شما: محمد نوری زاد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 19:42  توسط بابگرده  | 

رهبرا! شکایتی دارم

نامه انتقادی یک بسیجی به آیت الله خامنه ای
"رهبر عزیز گرانقدر با شما و مشاوران شما سخنی داشتم که هر چند گفتنش شاید آب به آسیاب دشمن خواهد ریخت ولی هر چقدر خواستم که ننویسم و نگویم تاب نیاوردم و شاید گفتنش جلوگیری از رفتن به مسیری باشد که در انتخاب آن اشتباه کرده‌ایم. امیدوارم این شکایت و افسردگی مرا به عنوان یکی از میلیون‌ها بسیجی و فدائیان راه ولایت که لحظه‌ای در جهت حفظ این نظام مقدس از راه ولایت و پشتیبانی از ولایت فقیه غافل نشده بپذیرید و چاره‌ای برای برون رفت از این وضعیت بحرانی هر چه زودتر بیندیشید."
روز شنبه نهم آبانماه جلسه ای در پایگاه بسیج به دعوت فرمانده پایگاه داشتیم که در آن جلسه ، راهکارها و روشهای مسالمت آمیز برخورد با اغتشاشگران مراسم ۱۳ آبان از سوی فرمانده پایگاه قرائت شد و در پایان جلسه یک ساعت ونیمه از سوی فرمانده به هر یک از اعضای فعال بسیج پایگاه مبلغ چهارصد هزار تومان بصورت چک پول نقدا پرداخت شد که رسید آن نیز گرفته شد که پرداخت این مبلغ در پایان چنین جلسات بی سابقه بود.

مهمتر از آن فرمانده پایگاه اعلام کرد که پس از گذر از ۱۳ آبان به ازای دستگیری هر یک از اغتشاشگران و همچنین ارائه مدارکی مستند بر اغتشاشگری افراد مذکور که میتوان با همراه داشتن چند شاهد بین خود و یا دوربین فیلمبرداری و یا عکسبرداری این مستندات را در هنگام اغتشاشگری و دادن شعارهای ضد انقلاب تهیه کرد، مبلغ دویست و پنجاه هزار تومان تشویقی برای هر یک اغتشاشگر دریافت خواهید کرد.

از فرمانده پایگاه پرسیدم که این مبالغ از کجا تامین میشود؟ ایشان با اینکه نخواستند فاش کنند ولی بدلیل پافشاری من فرمودند از نمایندگی بیت رهبری در سپاه. حال با این تفاسیر از رهبرم سوالی دارم. رهبر من. اگر منبع این تشویقی ها شما یا اطرافیان شما هستند آیا فکر نمیکنید مشاوران و اطرافیان شما در این امربه شدت دچار اشتباه شده اند؟ آیا این حرکت هر چند که خیر خواهانه است ولی توقع تعدادی از بسیجیها را در مقابل کاری که بیشتر و فقط به خاطر حفظ آرمانهای نظام مقدس جمهوری اسلامی و پیشرفت آن است انجام میدهند بالا نخواهد برد؟

آیا این حرکت کوچک کردن رسالت و حرکتی که ما بسیجیها برای سربلندی ایران اسلامی انتخاب کرده ایم و اکنون در خیابانهای تهران و شهرهای مختلف با دشمنان آن دست به گریبان هستیم نخواهد بود؟ آیا این نرخ گزاری عملی شایسته است؟ آیا در جبهه های جنگ حق علیه باطل ما برای پول و مادیات از جان خود گذشتیم و به خط مقدم جبهه ها هجوم بردیم ؟ آیا آن زمان سخن از پول و مادیات بود ؟ ای کاش مشاوران رهبرم قبل از این حرکت که به نظر من نسنجیده صورت گرفته تاملی میکردند تا اینگونه شاهد فیلمهایی که در ۱۳ آبان در صدر خبرهای جهان قرار گرفته نباشیم.

اینچنین که من دریافته ام این مبالغ تشویقی نیز به یگانهای ویژه نیروی انتظامی و بعضی از ارگانهای دیگر ارائه شده که اینچنین تعداد دستگیریها و درگیری و خشونت در ۱۳ آبان در نقاط مختلف تهران را بالا برد . من خود شاهد بودم که برای افزایش تعداد دستگیریها در ۱۳ آبان فرمانده بسیج یکی از مناطق تهران با همکاری تعدادی از پرسنل یگان ویژه نیروی انتظامی پارکینگ منزل خود را تبدیل به یک بازداشتگاه موقت کرده بود که در عصر ۱۳ آبان بیش از ۲ مینی بوس افراد دستگیر شده اعم از زن و مرد به بازداشتگاه سپاه انتقال دادند . آیا این یک نوع افراط و تفریط نیست ؟ ایا نباید فکری برای صورت مسئله کرد ؟ تا کی اینچنین رفتار کنیم ؟

رهبرم . شاید نباید این اطلاعات را در اینجا میدادم . شاید هم از کرده خود پشیمان شوم . اما نمیدانم شکایت خود را از مشاوران شما به کجا برم ؟ چگونه میتوانستم حرف دل خود را به شما بازگویم . رهبرا چاره ای اندیشه کنید که دیگر اینچنین نشود . خواهش میکنم . استدعا دارم که مادیات را در راه حفظ نظام وارد این وظیفه مقدس نکنید .

به خدا قسم که وقتی که فیلمهایی را از اهانت و بی حرمتی فریبخوردگان به محضر شما و آقا امام زمان ( عج ) دیده ام من و خانواده ام اشک از چشمانمان جاری شد . چرا باید به اینجا برسیم که در داخل کشور شاهد اینچنین رویدادهایی باشیم که حتی در کشورهای مسلمان و حتی غربی جرات چنین کاری را به خود نمیدهند ؟ آیا این نتیجه همان افراط و تفریط در برخوردی نیست که در روزهای اخیر علیه تعدادی از مردم فریبخورده به کار بسته ایم ؟

ای کاش مشاوران شما راهی مسالمت آمیز را برای برون رفت از این فاجعه توصیه کنند نه اینچنین با پول حرمت بسیج و بسیجی و هر آنکه در برابر این نظام وظیفه ای را دارد بشکنند . ای کاش مشاوران و خود عزیز گرانقدر شما راهی را برای برون رفت از این برهه زمانی را پیشنهاد کنید که در آن طلیعه و روشنایی "وحدت" و "همبستگی" بین مردم دیده شود و نه تشویق برای رویارویی .

به امید وحدت و یکپارچگی مردم ایران اسلامی در دفاع از آرمانهای انقلاب اسلامی
سرباز کوچک شما و فرزند شهید مصطفی مهدوی نیا
رضا مهدوی نیا

برگرفته از: وبلاگ رضا مهدوی‌نیا (رهبرا‌، شکایتی" دارم" / یادداشتی از فرزند شهید مصطفی مهدوی‌نیا)

پ.ن1: بعد از انتشار این مطلب، حرامیان کیهانی باز هم کما فی سابق شروع به توجیه کردند که اصلا چنین شخصی وبلاگ خود را از تگزاس آمریکا به روز می کند. به همین خاطر لینک زیر را قرار دادم تا به گوشه ای از هوشمندی لباسشخصی های کیهانی بیشتر پی ببرید.

سند خبر کیهان

پ.ن2. راستی بسیجی های منطقه ما چقدر به خاطر حفظ اسلام و ولایت دریافتی دارند؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 20:12  توسط بابگرده  | 

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید       در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید       کز این خاک برآیید سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید       که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان       چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا       بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید
بمیرید بمیرید و زین ابر برآیید       چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید
خموشید خموشید خموشی دم مرگست       هم از زندگیست اینک ز خاموش نفیرید
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22:20  توسط بابگرده  | 

یار دبستانی من


13 آبان که می شد آقای فتاح مدیر و آقای نقیان ناظم مدرسه انقلاب، صبح ساعت 8 بچه ها را به صف می کردند و یکی دوتا پرچم به دست بچه ها می دادند که همیشه بر سر تصاحب آن رقابت بود. بعد هم راهپیمایی در سطح وزوان شروع می شد. شعار می دادیم

13 ام آبان ماه- یوم الله ست، یوم الله ست، بنیانگذار نهضت روح الله ست روح الله ست.

بچه های مدرسه جهاد را که میدیدم بلندتر فریاد میکشیدیم.

نمی دانستیم معنی یوم الله چیست. فقط از لحن حماسی شعارها کیف می کردیم. اما به اواسط راهپیمایی که میرسیدیم دیگر نا نداشتیم و می خواستیم فلنگ را ببنیدیم. سالهای اول جرات نمی کردیم ولی بعدها راه و چاهش را بلد شدیم. با بچه ها می رفتیم گل کوچک میزدیم در ظهر 13 آبان! بعضی وقت ها هم موقع صدور بیانیه بر می گشتیم و ملتی را می دیدیم که با هم گپ و گفت می کنند بدون این که یک کلمه از بیانیه را گوش کنند. تنها گاه به گاهی صدای الله اکبر بی رمق مردم در تایید بندهای بیانیه به گوش می رسید.  

امسال هم حتما به همان روال 13 آبان های قبل برگزار خواهد شد. وزوانی ها می خواهند یک بار دیگر پوزه استکبار جهانی را به خاک بمالند. دست مریزاد!



+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 9:5  توسط بابگرده  | 

وقتی بالاخره رهبر پاسخگو شد

محمود وحید نیا در قامت مجلس خبرگان


حالا بسیاری از دوستان و اهل نظر در باره سوالات محمود وحید نیا دانشجوی برجسته و شجاع شریف در مجلس دیدار با رهبر و پاسخهای رهبر به او نوشته اند. پس وارد جزئیات بحث شده نمی شوم. اما برای من از دو منظر این پرسش و پاسخ مهم است:

اول اینکه جنبش سبز رهبر را ناچار پاسخگو کرده است. این شاخصه مهمی است. جنبش سبز جنبشی که فقط شنونده باشد و سر به تایید بزرگان و رهبران تکان دهد نیست. جنبشی است که سوال می کند بازخواست می کند انتقاد می کند و برابری طلب است. برای هیچ رهبری تقدس و معصومیت قائل نیست و در چشم اش هیچکسی بالاتر از قانون و فراتر از نقد نیست. اینها را محمود وحیدنیا بخوبی نشان داده است. محمود اهل ترس و ترسخوردگی و حرف نزدن و سکوت و تایید ضمنی نیست. او سوالهایی دارد که امروزی و دیروزی هم نیست. ناشی از مطالعه روندها و روشها ست. بر می خیزد و بدون اینکه تند شود هیجان زده شود یا مثل بعضی ها در حضور قدرت برای نشان دادن اخلاص خود گریه کند، تا صاحب قدرت او را معاند و دشمن نشمارد، حرف اش متین و روشن و بی لکنت می زند. در ذهن او که نمونه نسل جدید است نسلی که بحق رهبر جنبش است رهبر یا هر مقام دیگری باید به سوالها و ابهامها جواب دهد. هیچکس متکلم وحده نیست. هیچکس نباید خود را در مقامی ببیند که به تنهایی حرف بزند و از خیل مردم و شنوندگان و مخاطبان بخواهد فقط گوش کنند و تایید کنند و تحسین و به به کنند و سوالی ابهامی چالشی نقدی نظری نداشته باشند.

از نظر این جنبش و این نسل جدید همه چیز اینتراکتیو است از وبلاگ تا رهبری! این جنبش و این نسل ویژگیهای خود را اکنون به همه جا و همه صحنه ها برده و همه را به دنبال خود کشانده است از جمله آقای خامنه ای را. حالا برای اولین بار آقا در دیدارهایش باب گفت و گو را باز کرده است. و با حرفهای وحیدنیا برای اولین بار پاسخگو شده است. یعنی نسل نو کاری کرده است که خبرگان و احزاب و روزنامه ها و نهادهای دولتی و غیردولتی نتوانستند انجام دهند. و این خواه ناخواه بسیار چیزها را تغییر خواهد داد. خود آقای خامنه ای هم این را درک می کند که می گوید: نمی توان جلو جوانها را گرفت.

دوم پاسخهای رهبر است. رهبر با پاسخهای خود نشان می دهد که برای او در بر همان پاشنه قدیم می چرخد. مهم نیست که شما چه سوالی می کنید. او همیشه از موضع خود حرف می زند. شما می گویید صدا و سیما چرا تخریب می کند و فرصت دفاع نمی دهد او می گوید بله صدا و سیما باید تبلیغات اش بهتر شود یا می گوید خب من که مسئول همه کارهای صدا و سیما نیستم و از این دست جوابها. آیا رهبر واقعا پاسخ می دهد؟ روشن است که نه! اما این یعنی چه؟ از نظر من و از همان منظر اول، این یعنی رهبر می خواهد صحنه را مطلوب جوانان کند اما نمی داند چگونه. او دلش می خواهد جوانان باهوشی مثل وحیدنیا هم به صف او بپیوندند اما راهش را بلد نیست. او چنان در مداحی بیست ساله هواداران غرق است که برایش بسیار دشوار است وارد گفت و گو شود. گفت و گو بنابرین در حد ظاهر می ماند. او همچنان ادای پدر سالخورده و رازدانی را بازی می کند که نمی تواند همه حرفهایش را بگوید و گرنه همه را قانع خواهد کرد. به نظرش این نقش کافی ست تا جوانان کارنادیده را مرعوب کند یا تسلیم کند.

رهبر جمهوری اسلامی نمی تواند وارد گفت و گو شود. زیرا بنیاد جایگاه او بر پیری و پیروی نهاده شده است و نه بر گفت و گو. او می فهمد که نمی توان و نمی تواند جلو جوانها را بگیرد. او می داند که بسیجی هایی که در میان جمعیت نشانده اند تا در هواداری از رهبر شعار دهند و به منتقد حمله کنند برای قانع ساختن جوانان کافی نیست. اما راه دیگری ندارد. این همه هنری است که از نوع حکومت او بر می آید. او اگر بخواهد عوض شود همه چیز عوض خواهد شد. این را خوب می داند. اما این فشار روزافزون که حالا به خانه خود او رسیده و جوانان را رو در روی او قرار داده فشاری خردکننده است. او می خواهد این را مهار کند. اما هنر مهار آن را ندارد. برای همین است که همه جوابهایش پرت به نظر می رسد. او نمی تواند مستقیم وارد پاسخ به آن پرسشهای ساده اما بنیادبرافکن شود. منش او و روش او نقدپذیری که اساس گفت و گو ست نیست. او در پاسخی که به مساله نقد رهبری می دهد دست خود را باز می کند. وحیدنیا از نقد مطبوعاتی و نهادی و ساختاری می پرسد. چرا نقد رهبر خط قرمز است؟ پاسخ رهبر این است که نقد هم می کنند و به دست من هم می رسد. رهبر فکر می کند اگر نقد حرام بود و خط قرمز بود مردم باید ساکت شوند؟ خب پیدا ست که نقد می کنند و حرف می زنند و شعار هم می دهند. اما این آن نقدی نیست که سیاست ساز و جامعه ساز باشد و برای منتقد شان و امنیت بیاورد. این البته مساله منتقد است. مساله نقدشونده هم وجود دارد. وحیدنیا و جوانان ما وقتی از نقد حرف می زنند از تاثیر نقد هم حرف می زنند. اینکه نهادهای رسانه ای و شخصیتهای سیاسی قادر به نقد نباشند و نقد به معنی به خطر انداختن جان و مال و آبرو باشد به معنای وجود فضای نقادی نیست. و اما وقتی که برخی شخصیت ها با به جان خریدن همه خطرات نقد کردند اینکه به دست رهبر برسد مساله اصلی نیست. مساله اصلی این است که رهبر در روش و منش و سیاست خود تغییر بدهد. نقدی که دست زدن به آن خطر باشد و وقتی به نقدشونده می رسد بی تاثیر باشد چه هنری را در رهبر و مدیر سیاسی به اثبات می رساند که آقای خامنه ای به آن مباهی است؟

برای آقای خامنه ای دنیا بر همان مدار قدیم می چرخد. او فکر می کند این جوانان هم روستائیان سی سال پیش اند که برای دیدار آیت الله خمینی سر از پا نمی شناختند. برایشان دیدار آقا بس بود. اما جهان و جمعیت و جامعه عوض شده است. اینها جوانان کاردیده اند و پرسشگر. این پرسشگری رهبرانی را می طلبد که توان پاسخگویی دارند. رهبرانی که قدرت ارتباط دوسویه با مردم و جوانان دارند. جنبش سبز آغاز عصر دوسویه شدن سیاست در ایران است.


منبع

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 0:52  توسط بابگرده  | 

هندسه

مشکل از چشمهاست که این
n- ضلعی محدب را دایره میبینند.دایره اگر بود اینقدر به گوشه هایش گیر نمیکردیم...
کاش کمی تیزتر بود گوشه هایش، وقتی کسی میپرسید: "کجا گم شده بودی تو؟" مدرکی داشتیم که پی تفریح نبودیم: -جای زخمی-
+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 8:59  توسط بابگرده  |