چند روزي است وزوانم. جالب آنکه زماني که کل کشور را برف و باران در بر گرفته بود، در وزوان هوا به نسبت آرام و دلپذير بود. امروز البته آسمان به شدت گرفته است و احتمالا بغضش را روي وزوان خواهد ترکاند.
برادر کوچکم احتمالا الان شاد است که فردا مدرسه ها را تعطيل خواهند کرد. مدرسه شان البته جمعيتي ندارد که با اين تعطيلي نظام آموزشي اش به هم بريزد.
زماني که من مدرسه ميرفتم هر رده سني چندين کلاس داشت (مثلا سوم الف، سوم ب، سوم ج و...) ولي الان کلاس هاي ابتدايي و راهنمايي را به لطف وجود افاغنه (ي محترم) به حد نصاب مي رسانند. کلاس هاي دبيرستان که وضعيتي به مراتب اسفناک تر دارند. مديران و معلم ها با رايزني هاي بسيار با دانش آموزان، آنها را را از رفتن به هنرستان منصرف مي کنند تا مثلا يک کلاس در وزوان تشکيل شود. وقتي اين کلاس مثلا در وزوان تشکيل شد آنگاه بچه هاي ميمه و ازان و حتي سه و جوشقان و... نيز بايد به آنها بپيوندند. کلاس هاي دبيرستان يا در ميمه تشکيل مي شود و يا در وزوان.
ترسم از زمانی است که معلم های منطقه از بیکاری برای خودشان کلاس تشکیل دهند.(یاد حکایتی افتادم: واعظی برای مستمعان از شرایط سخت عبور از پل صراط می گفت و اینکه باید برای عبور از آن باید شرایط بسیار سختی داشت. ناگهان اعرابی از میان جمعیت برخاست و گفت:" مگر علی(ع) خود در کوزه کند و خود نیز خورد". حالا کشف ارتباط این حکایت با جمله قبل از آن با شما!)
پيک(Peak) جمعيتي دقيقا منطبق به دوره من و همسن و سالانم است (نسل اول بعد از انقلاب که گويا قرار بوده سربازان جان بر کف نظام باشند). ولي بعد از آن تعداد بچه هاي وزوان و البته کل کشور رو به کاهش بوده است. زماني محله ما در "محل بالا" آنقدر بچه داشت که براي بازي محله را به سه منطقه تقسيم مي کرديم و حالا همبازي برادرم، منم و کامپيوتر.
زمستان که مي شود خيابان هاي وزوان به شدت بي روح مي شود(بر عکس بهار و تابستان). به سختي مي شود در سرما بدون "مرکب" بيرون رفت. براي گفتن اين حرف اکراه دارم ولي فقر وزوان در زمستان گويي عريان تر رخ مي نمايد.
چند روزي ديگر در وزوان مي مانم. اگر وزوان آمديد قدمتان روي تخم چشم. همان سر جاده که پياده شديد بلند فرياد بزنيد"بابگرده" تا من نيوش کنم و خدمت برسم!
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 11:7  توسط بابگرده
|
اپیزود 1
زمستان
زمستان که می آمد، خوشحال تر بودم. پاییز را از خردسالی دوست نداشتم هر چند بزرگتر که شدم و "پاییز اخوان" را که خواندم، پاییز هم دوست داشتنی شد.
سرمای زمستانی وزوان وحشتناک بود. ولی من و هم سن و سالانم آنچنان غرق در رویاهای کودکانه و مجذوب بازی بودیم که این سرما هم ما را به سختی در خانه نگاه می داشت. نتیجه ی این بازیگوشی هم صورت کبود از سرما و دست های ترک خورده و خون جاری از آنها بود.
هیچگاه فراموش نمی کنم که یک بار، زیر کوران شدید در زمین خاکی تربیت بدنی دنبال توپ می دویدیم و چه لذتی می بردیم. در این زمان ها هیچ چیز مثل صدای موتور مدیر مدرسه مان (آقای بیابانی) که خانه اش نزدیک زمین تربیت بدنی بود، تنمان را به لرزه نمی انداخت.
برف که می آمد هیجانمان دو چندان می شد. از یک طرف فکر تعطیلی مدرسه و انواع بازی ها که با برف می توانستیم بکنیم آینده مان را روشن می کرد! و از طرف دیگر پارو کردن برف های روی پشت بام کاهگلی و حیاط من را به عزا می نشاند.
برف که می آمد پدر به حول و ولا می افتاد که تا برف ها آب نشده و سقف را بر سرمان خراب نکرده، برف ها را بروبیم. من نیز به ناچار و با اکراه، به یاری پدر می شتافتم. از شدت سرما دست هایم لمس می شد و به شدت شروع به خارش می کرد (اگر آن زمان حقوق کودکان را برای عدم اجبار به کار می دانستم آن را حتما روی دسته پارو می چسباندم!). این تنها موردی بود که آمدن برف خوشحالم نمی کرد.
پدرم می بایست برف های خانه ی پدرش را نیز بروبد ( و هنوز هم) و خوبی اش این بود که من دیگر معاف بودم (این را نیز باید بگویم که نسبت به خیلی از بچه های وزوانی که مجبور بودند در این سرما رعیتی یا عملگی کنند من به نوعی "نازپرورد تنعم" بودم. کافی است من خاطرات زمستانی پدرم را وقتی در سن من بوده در کنار حرف هایم ذکر کنم تا به تفاوت پی ببرید).
متولد زمستانم، ولی تاریخ تولدم را تابستان زده اند تا نیمه ی اولی باشم. هم چهار ماه پیرتر شده ام و هم به قول دوستان نافم را با خلاف بریده اند!
چند سالی است که زمستان های کم برفی را تجربه می کنیم. انگارکم کم برف از حافظه ی زمستان پاک می شود (علتش را هم فکر کنم همه می دانند و نیاز نیست من بازگو کنم).
زمستان پادشاه فصل ها نیست ولی زیباست، به خصوص اینکه بهار را نوید می دهد.
اپیزود 2
واژه شناسی
متنی را از عین الدین نصر، استاد زبان فارسی دانشگاه کابل می خواندم.بعضی قسمت هایش به نظرم برای شما هم جالب باشد:
... راه دوم واژه آفرینی واژه گزینی است. در این راه واژه های مورد نیاز از متنهای کهن فارسی دری و از زبانهای باستانی و کهن ایرانی گزیده می شود.
زبان فارسی دری دارای متن های کهن و بسیار بسیار با ارزش است که هیچ زبانی در جهان با آنها، از این نگاه همتایی کرده نمی تواند. هیچ جای شک نیست و همه جهانیان با وجدان می دانند که این متن ها، در داشتن واژگان سره و گوهری این زبان سخت توانگر و بس پر بار اند. بدبختانه، کارش ها (عاملها) ی درد آور چندی این گنجینه ی ارزنده را به زیر توده ها خاک فراموشی گذاشته اند. این کارشها اینها اند
(1)
سیاست های بد سگال،(2) رگمرداری(تعصب) ،(3) نارواآبادانسازی (استعمار)،(4) خرسازی(استحمار)، (5) نقش پاد اسلامی مذهب،(6) فراموشکاری، (7) خویشتن فرهنگ ستیزی،(8) دانش فروشی جاهلانه، (9) خودنشناسی و رفتن زیر پرچم بیگانه گان ،(10) خود ستم افزایی، (11) سر انجام، بخل و نبود بردوباری زورمندان جهانخوار در برابر این فرهنگ دیرین و کهن سال.
لازم به گفتن است، تمام متن های زبان فارسی دری قدرت واژه گزینی را در خویشتن دارند؛ به ویژه متن های زیرین از نگاه واژه گزینی در خوریاد آوری اند: دیوان ناصر خسرو، سفرنامه ناصر خسرو، زادالمسافرین، مثنوی مولانا جلال الدین بلخی، کلیات شمس تبریزی، شاهنامهء فردوسی، دانشنامهء علایی، تفسیر کشف الاسرار و عدة الابرار، آثارالباقیهء ابوریحان بیرونی، تفسیر سور آبادی، تاریخ بیهقی، ذخیرهء خوارزمشاهی، هدایت المتعلمین فی الطلب طبقات الصوفیه، کشف المحجوب، حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه، تذکرة الاولیا، سیاست نامه، مرزباننامه، نوروز نامهء عمر خیام و قابوسنامه.
از جملهء متن های یاد شده، ازسه متن نمونه می دهیم(1) دیوان ناصر خسرو که در یمگان و میهن گوهرین آن مرد خردمند سروده شده است و درو نمایهء آن بدور از هر گونه اندیشه ی بیگانه پروری می باشد، واژه های سره ی زبان فارسی را به رنگ درشت فراوان در خود دارد. در اینجا واژهء فروردین را به نمونه میگیریم. فروردین نخستین ماه سال است. این واژه را، دشمنان فرهنگ و زبان ما نمی گذارند که در برابر واژه ی عربی تبار"حمل" در زبان پذیرش یافته ی خویشتن به کار بریم؛ با وجودی که در بسیاری از برگپاره های دیوان ناصر خسرو به کار رفته است؛ می بینیم:
زیرا که خاک تیره به فروردین بر روی می نقاب کند دیبا
(2) چنانکه می دانیم، واژه های "طنز"، " ضامن" و " کفیل" از واژه های دخیل از زبان عربی در زبان فارسی دری اند و فراگویی آواهای [ط] و [ض] برای فارسی زبانان مشکل است؛ چه می شود، به جای آنها واژه های " چربک" به چم" طنز" و " پایندان" را به چم " ضامن و کفیل" به کار بریم. ببینید، مولانا جلال الدین بلخی که زادگاهش بلخ و مثنویش شاهکار دیگری در جهان اسلام و فارسی زبانان و همه ی گیتی است، واژه های " چربک" و" پایندان" را چگونه در بیت های زیرین زینت افزای سخن می سازد.
او همی گفت این به فرمان خداست این به چربکها نخواهد گشت راست
دی همی گفتی که پایندان شوم که بُوَدتان فتح و نصرت دم به دم
...
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 18:26  توسط بابگرده
|