بابگرده یعنی...
پدر ِ پدرم.
پدرِ مادر من، سالها پیش
عمر خود را به شما داد.
پس بابگرده یعنی:
پدر پدرم.
سن او
بیش از هفتاد خزان،
چهره اش اما، مثل هفتاد بهار، سرزنده.
گاه گاهی می روم تا "دهنو"
تا ببینم او را (همچنین "ننگرده").
تا مرا می بیند،
چهره اش می شکفد.
بوسه ای بر گونه،
بوسه ای بر پیشانی،
حال و احوال تن لاغر من می پرسد.
پیرمرد،
با زبان معیار
اندکی بیگانه ست.
قبل ترها، وقتی کوچک بودیم،
زیر لب می خندیدیم،
وقتی او "مسجد" را،
ناخودآگاه،
"مچّد" می خواند.
گپ و گفتم با او، حالا
به زبان وزوانی است.
پیرمرد "z z" نیست ولی،
حرف آخر در خانه، حرف "ننگرده" ست.
"ننگرده"،
همسر "بابگرده"،
شیر زنی ست،
که اگر شهری بود،
فمنیست خوبی بود.
او ولی اکنون
گاودار خوبی ست !
پیرمرد،
در جوانی پرشور،
"جاهلی" ها کرده،
سن که بالا رفت، "حاجی" شد
"کربلایی" هم.
نمازش هرچند از عادت
به نماز پر شک من،
بیش می ارزد.
دست و پایش چند سالیست، لرزانند.
روزگار،
با کمانی که به روی کمرش انداخته،
قصد جبران محبت داشته!
دستهایش گرم، اما پر پینه
حرف ها می گوید با تو
هر انگشت:
از نبردش با بیل، با داس، با سرما
از نبردش با سرما، با داس، با بیل.
...
چند سالیست عصا،
یار پایش شده است.
ظرف پر قرص کنار تختش،
گواه
بر تن رنجورش.
پیرمرد،
صاحب خرده زمین هایی است،
که در آن گندم و یونجه می کارند.
گاو در خانه ی او
صاحب منزلتی است (پول شیرش بد نیست).
کرت هایش پر گندم !
ð
فصل پاییز است،
لیک وزوان
سوز و سرمای زمستان دارد،
خانه اش پر گرما
و تنش سالم باد.
