تبليغاتX
یک کاسه کاچی داغ!

یک کاسه کاچی داغ!

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید       در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید       کز این خاک برآیید سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید       که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان       چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا       بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید
بمیرید بمیرید و زین ابر برآیید       چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید
خموشید خموشید خموشی دم مرگست       هم از زندگیست اینک ز خاموش نفیرید
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22:20  توسط بابگرده  | 

یار دبستانی من


13 آبان که می شد آقای فتاح مدیر و آقای نقیان ناظم مدرسه انقلاب، صبح ساعت 8 بچه ها را به صف می کردند و یکی دوتا پرچم به دست بچه ها می دادند که همیشه بر سر تصاحب آن رقابت بود. بعد هم راهپیمایی در سطح وزوان شروع می شد. شعار می دادیم

13 ام آبان ماه- یوم الله ست، یوم الله ست، بنیانگذار نهضت روح الله ست روح الله ست.

بچه های مدرسه جهاد را که میدیدم بلندتر فریاد میکشیدیم.

نمی دانستیم معنی یوم الله چیست. فقط از لحن حماسی شعارها کیف می کردیم. اما به اواسط راهپیمایی که میرسیدیم دیگر نا نداشتیم و می خواستیم فلنگ را ببنیدیم. سالهای اول جرات نمی کردیم ولی بعدها راه و چاهش را بلد شدیم. با بچه ها می رفتیم گل کوچک میزدیم در ظهر 13 آبان! بعضی وقت ها هم موقع صدور بیانیه بر می گشتیم و ملتی را می دیدیم که با هم گپ و گفت می کنند بدون این که یک کلمه از بیانیه را گوش کنند. تنها گاه به گاهی صدای الله اکبر بی رمق مردم در تایید بندهای بیانیه به گوش می رسید.  

امسال هم حتما به همان روال 13 آبان های قبل برگزار خواهد شد. کسی سبز نخواهد پوشید. کسی ظلم را به چالش نخواهد کشید چون مردمی ظلم پذیر بوده ایم و ظالم نواز.



+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 9:5  توسط بابگرده  | 

وقتی بالاخره رهبر پاسخگو شد

محمود وحید نیا در قامت مجلس خبرگان


حالا بسیاری از دوستان و اهل نظر در باره سوالات محمود وحید نیا دانشجوی برجسته و شجاع شریف در مجلس دیدار با رهبر و پاسخهای رهبر به او نوشته اند. پس وارد جزئیات بحث شده نمی شوم. اما برای من از دو منظر این پرسش و پاسخ مهم است:

اول اینکه جنبش سبز رهبر را ناچار پاسخگو کرده است. این شاخصه مهمی است. جنبش سبز جنبشی که فقط شنونده باشد و سر به تایید بزرگان و رهبران تکان دهد نیست. جنبشی است که سوال می کند بازخواست می کند انتقاد می کند و برابری طلب است. برای هیچ رهبری تقدس و معصومیت قائل نیست و در چشم اش هیچکسی بالاتر از قانون و فراتر از نقد نیست. اینها را محمود وحیدنیا بخوبی نشان داده است. محمود اهل ترس و ترسخوردگی و حرف نزدن و سکوت و تایید ضمنی نیست. او سوالهایی دارد که امروزی و دیروزی هم نیست. ناشی از مطالعه روندها و روشها ست. بر می خیزد و بدون اینکه تند شود هیجان زده شود یا مثل بعضی ها در حضور قدرت برای نشان دادن اخلاص خود گریه کند، تا صاحب قدرت او را معاند و دشمن نشمارد، حرف اش متین و روشن و بی لکنت می زند. در ذهن او که نمونه نسل جدید است نسلی که بحق رهبر جنبش است رهبر یا هر مقام دیگری باید به سوالها و ابهامها جواب دهد. هیچکس متکلم وحده نیست. هیچکس نباید خود را در مقامی ببیند که به تنهایی حرف بزند و از خیل مردم و شنوندگان و مخاطبان بخواهد فقط گوش کنند و تایید کنند و تحسین و به به کنند و سوالی ابهامی چالشی نقدی نظری نداشته باشند.

از نظر این جنبش و این نسل جدید همه چیز اینتراکتیو است از وبلاگ تا رهبری! این جنبش و این نسل ویژگیهای خود را اکنون به همه جا و همه صحنه ها برده و همه را به دنبال خود کشانده است از جمله آقای خامنه ای را. حالا برای اولین بار آقا در دیدارهایش باب گفت و گو را باز کرده است. و با حرفهای وحیدنیا برای اولین بار پاسخگو شده است. یعنی نسل نو کاری کرده است که خبرگان و احزاب و روزنامه ها و نهادهای دولتی و غیردولتی نتوانستند انجام دهند. و این خواه ناخواه بسیار چیزها را تغییر خواهد داد. خود آقای خامنه ای هم این را درک می کند که می گوید: نمی توان جلو جوانها را گرفت.

دوم پاسخهای رهبر است. رهبر با پاسخهای خود نشان می دهد که برای او در بر همان پاشنه قدیم می چرخد. مهم نیست که شما چه سوالی می کنید. او همیشه از موضع خود حرف می زند. شما می گویید صدا و سیما چرا تخریب می کند و فرصت دفاع نمی دهد او می گوید بله صدا و سیما باید تبلیغات اش بهتر شود یا می گوید خب من که مسئول همه کارهای صدا و سیما نیستم و از این دست جوابها. آیا رهبر واقعا پاسخ می دهد؟ روشن است که نه! اما این یعنی چه؟ از نظر من و از همان منظر اول، این یعنی رهبر می خواهد صحنه را مطلوب جوانان کند اما نمی داند چگونه. او دلش می خواهد جوانان باهوشی مثل وحیدنیا هم به صف او بپیوندند اما راهش را بلد نیست. او چنان در مداحی بیست ساله هواداران غرق است که برایش بسیار دشوار است وارد گفت و گو شود. گفت و گو بنابرین در حد ظاهر می ماند. او همچنان ادای پدر سالخورده و رازدانی را بازی می کند که نمی تواند همه حرفهایش را بگوید و گرنه همه را قانع خواهد کرد. به نظرش این نقش کافی ست تا جوانان کارنادیده را مرعوب کند یا تسلیم کند.

رهبر جمهوری اسلامی نمی تواند وارد گفت و گو شود. زیرا بنیاد جایگاه او بر پیری و پیروی نهاده شده است و نه بر گفت و گو. او می فهمد که نمی توان و نمی تواند جلو جوانها را بگیرد. او می داند که بسیجی هایی که در میان جمعیت نشانده اند تا در هواداری از رهبر شعار دهند و به منتقد حمله کنند برای قانع ساختن جوانان کافی نیست. اما راه دیگری ندارد. این همه هنری است که از نوع حکومت او بر می آید. او اگر بخواهد عوض شود همه چیز عوض خواهد شد. این را خوب می داند. اما این فشار روزافزون که حالا به خانه خود او رسیده و جوانان را رو در روی او قرار داده فشاری خردکننده است. او می خواهد این را مهار کند. اما هنر مهار آن را ندارد. برای همین است که همه جوابهایش پرت به نظر می رسد. او نمی تواند مستقیم وارد پاسخ به آن پرسشهای ساده اما بنیادبرافکن شود. منش او و روش او نقدپذیری که اساس گفت و گو ست نیست. او در پاسخی که به مساله نقد رهبری می دهد دست خود را باز می کند. وحیدنیا از نقد مطبوعاتی و نهادی و ساختاری می پرسد. چرا نقد رهبر خط قرمز است؟ پاسخ رهبر این است که نقد هم می کنند و به دست من هم می رسد. رهبر فکر می کند اگر نقد حرام بود و خط قرمز بود مردم باید ساکت شوند؟ خب پیدا ست که نقد می کنند و حرف می زنند و شعار هم می دهند. اما این آن نقدی نیست که سیاست ساز و جامعه ساز باشد و برای منتقد شان و امنیت بیاورد. این البته مساله منتقد است. مساله نقدشونده هم وجود دارد. وحیدنیا و جوانان ما وقتی از نقد حرف می زنند از تاثیر نقد هم حرف می زنند. اینکه نهادهای رسانه ای و شخصیتهای سیاسی قادر به نقد نباشند و نقد به معنی به خطر انداختن جان و مال و آبرو باشد به معنای وجود فضای نقادی نیست. و اما وقتی که برخی شخصیت ها با به جان خریدن همه خطرات نقد کردند اینکه به دست رهبر برسد مساله اصلی نیست. مساله اصلی این است که رهبر در روش و منش و سیاست خود تغییر بدهد. نقدی که دست زدن به آن خطر باشد و وقتی به نقدشونده می رسد بی تاثیر باشد چه هنری را در رهبر و مدیر سیاسی به اثبات می رساند که آقای خامنه ای به آن مباهی است؟

برای آقای خامنه ای دنیا بر همان مدار قدیم می چرخد. او فکر می کند این جوانان هم روستائیان سی سال پیش اند که برای دیدار آیت الله خمینی سر از پا نمی شناختند. برایشان دیدار آقا بس بود. اما جهان و جمعیت و جامعه عوض شده است. اینها جوانان کاردیده اند و پرسشگر. این پرسشگری رهبرانی را می طلبد که توان پاسخگویی دارند. رهبرانی که قدرت ارتباط دوسویه با مردم و جوانان دارند. جنبش سبز آغاز عصر دوسویه شدن سیاست در ایران است.


منبع

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 0:52  توسط بابگرده  | 

روایت یک دانشجوی نخبه و شاهد عینی از مراسم دیدار رهبری با نخبگان: «آقا» نماز نخوانده مراسم را ترک کرد.

من توی جلسه همایش ملی نخبگان دیروز و دیدار با خامنه ای شرکت داشتم و اینجا قصد دارم ماوقع را توضیح دهم.



تعدادی برای صحبت کردن از قبل انتخاب شده بودند و حتی صحبتها و متن سخنرانی اونها هماهنگ شده بود . این افراد یکی یکی رفتند و همان صحبتهای کلیشه ای وخسته کننده همیشگی را (همگی از روی کاغذ واو ننداز) خواندند. در پایان خامنه ای پرسید کس دیگری صحبتی نداره؟ تعدادی دست بلند کردند و یک نفر بلند شد ایستاد که خامنه ای گفت برود صحبت کند. این دانشجو سخنان شدیدا انتقادی را شجاعانه و درکمال خونسردی بر زبان راند. وی خود را دانشجوی رشته ریاضی دانشگاه شریف معرفی کرد و در ابتدای صحبت گفت که این کسانی که از طرف نخبگان آمدند و از روی کاغذ حرفهایی زدند نماینده تمام نخبگان نبودند و ما آنها را انتخاب نکرده بودیم. این حرف با تشویق شدید و استقبال حضاری که قبل از آن با صحبتهای خواب آور کسل شده بودند همراه شد. سپس وی حرفهای خود را به این شکل ادامه داد (که من سعی می کنم تا جای ممکن عین جملات وی و در غیر این صورت نقل به مضمون بیاورم):



"حرفهای من در زمینه متفاوتی نسبت به آنچه که دوستان مطرح کردند می باشد و صحبتهای خود را در 3 بخش ارایه می کنم.

1- متاسفانه صداوسیمای ما بازتاب دهنده ی آنچه که درکشور ما میگذرد نیست. آیا به نظر شما صدا وسیما وقایع اخیر را به همان شکلی که در جامعه ما وجود داشت نشان داد ؟ یا خلاف واقع بود؟ درسته که حرفهای من به صورت سوالی هست اما منظور بنده از لحنم کاملا مشخصه . متاسفانه زمانی که رسانه مادرو مهمترین عنصر اطلاع رسانی مردم بدین شکل رفتار میکند انتظاری از دیگر رسانه های خرد نمی رود. صدا وسیما یی که زیر نظر شما کار میکند و رییس آن را شما تعیین می کنید ، دو حالت دارد : یا به دستور شما این گونه عمل میکند و یا نظارتی بر آن ندارید. این سوال مطرح است که در این 30 سال آیا واقعا جامعه ما به سمت اسلامی شدن و اخلاقی بودن پیش رفته؟ اگر ذره ای هم جواب به این سوال منفی باشد باید به عملکرد خود در این 30 سال شک کنیم.

2 - مساله دوم را من با مثالی در یک مقیاس کوچکتر مطرح می کنم. در یک خانواده زمانی که دو برادر با یکدیگر مشکل دارند اگر پدر خانواده با برادر کوچکتر برخورد خشنی کند ، برادر بزرگتر هم به خود این اجازه را می دهد که با برادر کوچکتر رفتار خشونت آمیز داشته باشد. شما که مقام پدری دارید وقتی با مخالفان خود آن گونه برخورد می کنید عوامل پایین تر نیز به طبع آن رفتاری دارند که همه میدانند درزندانها چه گذشت. در مورد وقایع زندانها من به یاد دارم که در یکی از سخنرانی ها فرمودید که با مسببان این گونه وقایع و متخلفان زندانها به شدت برخورد می شود اما.. من خودم در یک تظاهرات سکوت در تاریخ (...) حضور داشتم. اونجا لباس شخصی ها و افراد لباس دار ریختن و همه ما رو زدند.

3- من نمیدانم چرا در این کشور اجازه ابراز هیچ گونه انتقادی در مورد شما داده نمی شود؟ من دراین 5 سالی که روزنامه ها را مطالعه می کنم ندیدم که کسی نقدی به شما وارد کند حتی یک جمله مجلس خبرگان که وظیفه آن نقد و نظارت بر عملکرد رهبری است عملا مشاهده می شود که این کار را انجام نمی دهد. "



دربین صحبتها بسیجی هایی که بین حاضران پخش بودند پارازیت می انداختند و داد میزدن که تمومش کن . وسط صحبتها یک برگ کاغذ به اون دانشجو دادند. اونم رو کرد به خامنه ای و گفت که به من گفتن که وقتت تمومه اما اگر اجازه میدین هنوز صحبت دارم. همین موقع بسیجی ها هم صلوات فرستادن که تمومش کنن .خامنه ای گفت از اول هم وقت تموم بود ولی حالا شما صحبتها تو ادامه بده در پایان صحبتهای وی با تشویق شدید وبسیارطولانی نخبگان همراه شد. بعد خامنه ای شروع کرد به جواب دادن و اظهار ناراحتی کرد که اینجا ما نمیخواستیم از این دست صحبتها مطرح بشه و دوست داشتم که در زمینه مسایل نخبگان و علمی بحث بشه و در جواب به اون دانشجو همون حرفهایی رو زد که توی خبرها دیدیم. یعنی در واقع به خاطر صحبتهای اون دانشجو بود که خامنه ای مجبور شد درباره انتخابات حرف بزنه و ...

وی پاسخ داد کی گفته از ما انتقاد نمی کنن ؟! من خودم گفتم برید کرسی های آزاد اندیشی تو دانشگاهها بزنید. چرا راه ننداختین خودتون؟ برید انتقاد کنید و...

یک بسیجی ذوب در ولایت هم گفت آقا میخوام بیام دست بوسی . خامنه ای هم چفیه اش رو در آورد گذاشت برای اون و فورا از پرده پشت سرش غیبش زد. به نخبگان گفته بودند انتهای مراسم قراره نماز جماعت به امامت آقا برپا بشه ما سرگردون مانده بودیم که حالا چی به چیه و قراره چی بشه... اونا هم گفتن دیگه تمومه ، نمازی در کار نیست خودتون برید بخونید.

منبع

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 4:0  توسط بابگرده  | 

هندسه

مشکل از چشمهاست که این
n- ضلعی محدب را دایره میبینند.دایره اگر بود اینقدر به گوشه هایش گیر نمیکردیم...
کاش کمی تیزتر بود گوشه هایش، وقتی کسی میپرسید: "کجا گم شده بودی تو؟" مدرکی داشتیم که پی تفریح نبودیم: -جای زخمی-
+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 8:59  توسط بابگرده  | 

قلمچی بازنده انتخابات

از دستتان رفت. آقای قلم چی! من از شما تعجب می کنم چطور گذاشتید این یکی از دستتان برود؟

شما به راحتی می توانستید کلاس های آمادگی آزمون دهم را برگزار کنید، برایش کتاب تست طراحی کنید ، کنکور آزمایشی بگیرید ولی از این فرصت طلایی استفاده نکردید. به فکر آزمون یازدهم باشید. از همین الآن به فکر آزمون یازدهم باشید.

مواردی که برای برگزاری کلاس و تهیه کتابهای کمک آموزشی پیشنهاد می شود اینهاست:

  1. دوره نمودار شناسی

شما به راحتی می توانید با چاپ کتابهای کمک آموزشی در زمینه فلاکت متوسط، فلاکت نقطه به نقطه، فلاکت فراگیر، فلاکت بماهو فلاکت، مردم را در این امر خطیر یاری دهید.

چطور یک نفر آدم عادی ممکن است یک شبه از این نمودارهای تخصصی سر در بیاورد و تازه بین چند نفر که هر کدام می گوید آن یکی دروغ می گوید یا راست نمی نماید قضاوت هم بکند. می بینید که بازار کار کاملا  آماده است. ما به تست های چهارگزینه ای در زمینه بانک مرکزی شناسی احتیاج داریم. چطور می شود بانک مرکزی یک کشور همه طرفین یک دعوا را هم تایید و هم تکذیب کند؟ مردم ما واقعا برای درک این موضوع نیاز به تمرین دارند و در این راه از هیچ جان و مال فشانی دریغ نخواهند کرد.

  1. کتابهای کمک آموزشی برای وصل کردن نقطه چین

آخرین تجربه ای که همه ما از وصل کردن نقطه چین به هم داریم مربوط به دوره دبستانمان است. حروف را به شکل نقطه چین می دادند و به هم وصل می کردیم و ذوق می کردیم که می شد الف یا ب . شکل های گربه یا سگ یا خانه را هم پیش از دبستان نقطه چین هایش را به هم وصل کرده بودیم و همیشه واقعا همان شکلی که از اول معلوم بود در می آمد. یکهو بعد از این همه سال یک نموداری می گذارند جلوی آدم که نقطه هایش را وصل می کنی یک چیز می شود خط پیوسته اش یک چیز. این چه توقع زیادی است که ازما دارند؟

  1. دوره شناخت تاریخ اسلام

برای متوجه شدن منظور همه  طرفین دعواها در این انتخابات مردم به معلومات تاریخی زیادی احتیاج داشتند. هر چهار طرف از صدر اسلام برای تشبیه استفاده می کردند و تا آدم می خواست دربیاورد که این را در تاریخ کلاس چندم خوانده، رفته بودند سر تشبیه بعدی.

  1. دوره شناخت مضاف هایی که برای مضاف الیه قم وجود دارد

یک زمانی یک نظر از قم می آمد و مادر پدرهای ما با خیال راحت آن را می نوشتند روی کاغذ و می رفتند مسجد رای می دادند و می آمدند و خدا را شکر می کردند که وظیفه عبادی سیاسی شان را انجام داده اند. در آزمون دهم گزینه های پیچیده ای از مضاف های مربوط به  مضاف الیه قم درست شده بود و این واقعا گیج کننده بود. جمعی از فضلای قم، گروهی از علمای قم، تعدادی از اعضای جامعه مدرسین قم، جمعی از اساتید حوزه علمیه قم....... مادر من هرشب که می رفت مسجد یکی از اینها دستش می دادند که با دیشبی متفاوت بود و یک کس دیگر را تایید کرده بود. بنده خدا این آخر به امن یجیب خواندن افتاده بود بس که مضطر و بی رای شده بود.

  1. تصویرها ی کمک آموزشی برای فهمیدن اندازه جمعیت

این یکی را بطور اختصاصی برای نامزدها و ستادهایشان برگزار کنید. یک حقیقت ساده هست که دوستان یادشان می رود: اصولا جمعیت زیاد شده. هر کاندیدی می رود اصفهان میدان نقش جهان پر از جمعیت می شود. کاندید مورد نظر بر می گردد و ادعا می کند کار تمام است و حضور بی سابقه ملت همه چیز را ثابت کرد و مشت محکم را کوبید. آدم در می ماند یا این ملت اصفهان خیلی مذبذب اند یا موضوع دیگری در کار است. در حالیکه اگر شما با کمک تصویرها و ابزارهای کمک آموزشی آنها را توجیه کنید متوجه می شوند که عمو پورنگ هم که می رود اصفهان، آن میدان پر می شود . دلیل ساده ای این وسط وجود دارد: جمعیت زیاد شده ولی مقیاس های ذهنی و چشمی ما از جمعیت هنوز همان قدیمی هاست.

  1. کلاس های آمادگی حرکات موزون همراه با پرچم و پوستر

این یک رشته تخصصی از حرکات موزون است که چون فقط چهارسال یک بار به آن نیاز پیدا می شود مغفول واقع شده و زمینه استعداد یابی در آن فراهم نشده، در نتیجه هرکسی از روی ناآگاهی وسط خیابان توانایی خود را در این رشته امتحان می کند که باعث انزجار عمومی می شود.

 

منبع

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 2:47  توسط بابگرده  | 

پروردگارا

پروردگارا، دعايم به درگاه تو اين است:

بی نوايی و تنگ چشمی را از دلم ريشه کن ساز  و از بيخ و بُن برکن؛

اندکی نيرويم بخش تا بتوانم بار شادی ها  و غم ها را تحمّل کنم.

نيرويی به من ارزانی فرما تا عشق خود را در خدمت و کمک، ثمر بخش سازم.

توانی به من عطا فر ما که هيچ گاه چيزی از بی نوايی نستانم و در برابر گستاخ و مغرور، زانوی دنائت خم نکنم.

قدرتی به من بخشا تا روح خود را از تعلّق به جيفه های ناچيز روزگار بی نياز کنم  و از هر چه رنگ تعلّق پذيرد، آزادش سازم.

و نيرويی به من ده تا قدرت و توان خود را از روی کمال عشق و نهايت محبّت تسليم خواسته ها و رضای تو کنم.



پروردگارا

پروردگارا! ببخش مرا که نمازم، وقت يافتن گمشده‏هاى من است.

پروردگارا! ببخش مرا که براى همه گردن کشيدم، به غير از خودم.

پروردگارا! ببخش مرا که همه‏اش دعا کردم خدايا! مرا از شر خلق دور بدار و يک بار نگفتم: خلقت را از شر من دور دار.

پروردگارا! ببخش مرا که فکر و دلم از تو عزلت گزيد و از گناه نه.

پروردگارا! ببخش مرا که هر چه با من مدارا کردى، من بر تو خيره‏سرى کردم.

پروردگارا! ببخش مرا که آن قدر که حسرت نداشته‏هايم را خوردم، شاکر داشته‏هايم نبودم.

پروردگارا! ببخش مرا که آن قدر که بر بى‏منزلى و بى‏کارى و ... گريستم، بر غم فراق از تو گريه نکردم.

پروردگارا! ببخش مرا که با رفتار زشتم، ديگران را به دين بدبين کردم.

پروردگارا! ببخش مرا که در مجادله با اين و آن فهميدم که حق با من نيست؛ ولى به رو نياوردم.

پروردگارا! ببخش مرا که براى نظرات ديگران، آنگونه که حق‏شان بود، ارزش قائل نشدم.

پروردگارا! ببخش مرا که موقع تعريف و تمجيد ديگران، باورم شد که راستى راستى کسى هستم!

پروردگارا! ببخش مرا که اگر 1000 تومانم گم شد، غصه‏دار شدم؛ ولى نمازم قضا شد و، آن قدر غصه نخوردم.

پروردگارا! ببخش مرا که توان حل مشکل ديگران را داشتم؛ ولى سکوت کردم و گفتم دردسر نمى‏خواهم.

پروردگارا! ببخش مرا که آن قدر که حسرت نداشته‏هايم را خوردم، شاکر داشته‏هايم نبودم.

پروردگارا! ببخش مرا که واله و شيداى مخلوقاتت شدم و خالقيتت را از ياد بردم.

پروردگارا! ببخش مرا که مدام دروغ گفتم و توجيه کردم که دروغ مصلحتى بود.

پروردگارا! ببخش مرا که خود را به خواب زدم تا از انجام کارى که وظيفه‏ام بود، شانه خالى کنم.

پروردگارا! ببخش مرا که با دروغ‏هاى مکرر خود، زشتى دروغ را در ذهن نزدیکانم از بين بردم.

پروردگارا! ببخش مرا که آن قدر که اهل حرف بودم، اهل عمل نبودم.

پروردگارا ...


 پروردگارا!!! مي‎بخشي مرا ؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 19:57  توسط بابگرده  | 

خدایا

خدایا به فاطمه رجبی، ادب

به شوهرش، شهامت

به بسیجیان ما، بینش

…به لباس شخصیهای ما،هویت

… به مجلس ما،خاصیت

به نماینده گان ما انسانیت،عطا فرما

….خدایا به رحیم مشایی ،عقل

…به ائمه جمعه ما،فهم

….به بازجویان،خدا ترسی

…به مرتضوی،شرف و ناموس

….خدایا به روشنفکران ما،وطن پرستی

…به شریعتمداری منطق و شریعت،ولی نه او اصلاح ناپذیر است به او اتش جهنم روا بدار

…خدایا به کردان ،تحصیلات

…به محرابیان اختراع …به صادق لاریجانی،ازادگی

..به برادرش،صداقت

…به آن یکی برادرش تفکر،

به آن یکی ترش،تدیّن

….به نیروی انتظامی ،تفقد

…به هاشمی رفسنجانی کمی پول عطا فرما

……پروردگارا به مصباح یزدی،دین

…به جنتی ،تقوا

…به یزدی فهم و سکوت

…به شکنجه گران ما مرگ عطا فرما

…خدایا به صفار ،فرهنگ

..به علمای ما،اقامت دائم در نجف

..به محصولی ،شرف

..به فیروزآبادی،وزن متعادل عطا فرمآ

..خدایا به رهبر عظیم الشأن مقداری شرف ،مثقالی شعور، ذره ای حیا،اندکی آبرو،عطا فرما

..خدایابه احمدی نژاد تمام فضایل و خصایل فوق الذکر به علاوه صدها صفات انسانی دیگر که شدیدأ از انها بی بهره است عطا فرما

…در آخر ، آفریدگارا ما را به خود آور تا ایرانی واقعی باشیم.

منبع

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 5:53  توسط بابگرده  | 

بابگرده

سلام به همه وزوانی ها

گفته بودم که بعد از مدتی باز می خواهم بنویسم. ولی دستم به قلم (همان کیبورد کذایی) نمی رود. از وقتی هویت بابگرده برای بعضی بچه ها لو رفته، حتی از اینکه نظرات را بخوانم می ترسم. دیگر نمی توانم در قالب یک بابگرده فرو بروم! ولی بچه های خوب وزوان هنوز با انرژی می نویسند و لذت خواندن مطالبشان را نثار ما می کنند. دست مریزاد!

امروز خیلی از مطالب قبلی را مرور می کردم و آنهایی که ردپایی از خودم بود را فعلا برداشتم. دو سه شعر که از جوانی وبلاگ به یادگار مانده بود را مرور کردم و با یاد خاطرات وزوان به قول معرف حالی کردیم!

سرتان سبز و نفستان گرم


+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 1:27  توسط بابگرده  | 

دیوار شیشه ای

روزی دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد. او آکواریومی شیشه ای ساخت و با دیواری شیشه ای آن را دو قسمت کرد. در یک قسمت یک ماهی بزرگ و در قسمت دیگر ماهی کوچکی که غذای مورد علاقه ماهی بزرگ بود، قرار داد. ماهی کوچک تنها غذای ماهی بزرگ بود و دانشمند به ماهی بزرگ غذای دیگری نمی داد. ماهی بزرگ برای خوردن ماهی کوچک بارها و بارها به طرفش حمله کرد، اما هر بار به دیواری نامریی می خورد. همان  دیوار شیشه ای که او را از غذای مورد علاقه اش جدا می کرد. بالاخره، بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به آن طرف آکواریوم و خوردن ماهی کوچک کاری غیر ممکن است. بعد ازمدتی دانشمند شیشه وسط را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز کرد. اما ماهی بزرگ هرگز به ماهی کوچک حمله نکرد و هرگز به سمت دیگر آکواریوم شنا نکرد تا از گرسنگی مرد.
آن دیوار شیشه ای دیگر وجود نداشت اما ماهی بزرگ در ذهنش دیواری شیشه ای ساخته بود. دیواری که شکستنش از هر دیوار دیگری سختتر بود.  آن دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت و باورش به ناتوانی. ما هم در وجود خود کلی دیوار شیشه ای داریم...
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 19:50  توسط بابگرده  | 

باید که شیوه سخنم را عوض کنم                 شد شد، اگر نشد، دهنم را عوض کنم

گاهی برای خواندن یک شعر لازم است          روزی سه بار انجمنم را عوض کنم

از هر سه انجمن که در آن شعر خوانده­ام         آنگه مسیر آمدنم را عوض کنم

در راه اگر به خانه یک دوست سر زدم              این بار شکل در زدنم را عوض کنم

پیراهنی به غیر غزل نیست در برم                  گفتی که جامه کهنم را عوض کنم؟

دستی به جام باده و دستی به زلف یار             پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم؟

شعرم اگر به ذوق تو باید عوض شود               باید تمام آنچه منم را عوض کنم

دیگر زمانه شاهد ابیات زیر نیست                  وقتی که شیوه کهنم را عوض کنم

مرگا به من که با پر طاووس عالمی               یک موی گربه وطنم را عوض کنم

وقتی چراغ مه شکنم را شکسته­ام                  باید چراغ مه شکنم را عوض کنم

عمری است به راه نوبت ماشین نشسته­ام        امروز می­روم لگنم را عوض کنم

تا شاید اتفاق نیفتد از این به بعد                    روزی هزار بار تنم را عوض کنم

با من برادران زنم خوب نیستند                     باید برادران زنم را عوض کنم

دارد قطار عمر کجا می­برد مرا                      یارب عنایتی، ترنم را عوض کنم

ورنه ز هول مرگ زمانی هزار بار                    مجبور می­شوم کفنم را عوض کنم

(شاعر ناشناس)

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 10:8  توسط بابگرده  | 

به نظر شما...

دو سه روز پیش نتیجه کنکور کارشناسی ارشد اعلام شد. خبر ندارم بچه های منطقه چه کردند ولی امیدوارم در هر مقطعی موفق باشند. البته باید دید "موفقیت" یعنی چه و این که چه شخصی را موفق می دانیم.موفقیت در حال حاضر یعنی
- شغلی داشته باشی با درآمد بالا، فرقی نمی کند مربوط به رشته ات بشود یا نه فقط درآمدش بالا باشد.
- مدرکی که با آن بتوانی خودی بنمایی ( چه در مراسم خواستگاری چه در جمع دوستان و آشنایان و چه در محل کار- چه کسی بدش می آید که به او بگویند آقای مهندس یاآقای دکتر؟!!)
البته هستند کسانی که مدرک فوق الذکر را ندارند ولی باز در زمره موفق ها هستند. این دسته احتمالا سرمایه ای به هم زده اند که جبران مورد دوم را می کند.
با این معیار ها چند درصد از ما موفق هستیم؟
تمام اطرافیان، دوستان و حتی آنهایی که چند صباحی با هم بوده ایم (البته با چند استثنا) این ذهنیت را از موفقیت دارند. خوب سوالی که پیش می آید این است که این تعریف از موفقیت چه ایرادی دارد؟ مگر نه این است که در کشورهای پیشرفته نیز ملاک موفقیت چیزهایی شبیه اینهاست؟
درست ولی در کشور ما نتیجه این نوع برداشت این میشود که:
1- مردم برای موفق بودن و پولدار شدن شکم هم را می درند. هیچ کس به کس دیگر رحم نمی کند و زرنگی می شود معادل دزدی. کسب حلال محال است. حتی آنها که شغل دولتی دارند (به نظر من) حقوقشان مشکل دار است. جامعه به سمتی رفته که همه می خواهند نفع خود را حداکثر کنند ولو به قیمت نابودی بقیه و ...
2- مردم برای موفق بودن و مدرک به دست آوردن دست به هر تقلایی می زنند. نتیجه اش می شود اینکه دانشجو بیسواد بار می آید چون عمری را به تقلب گذرانده و کنکور کارشناسی می شود بازار داغ موسسات بی خاصیتی مثل قلم چی و ... . تا دو سه سال دیگر کنکور کارشناسی ارشد هم به این وضعیت دچار می شود وای به حال زمانی که دکترا هم همینطور بشود.( البته آنها که سرمایه ای ندارند و البته دزدی هم بلد نیستند واقعا چاره ای ندارند مگر اینکه به هر قیمتی شده مدرکی به دست آورند.)
جامعه ما پر شده از این سیکل های معیوب. اگر فرد مدرک نداشته باشد ولو اینکه بسیار کاری و خلاق باشد، کسی به او نگاه می کند؟ حتی اگر مدرک هم داشته باشد اگر معدلش بالا نباشد استخدام می شود؟ همین است که تقلب را برای بالا بردن چند صدمی نمره مباح می کند.
در جامعه ما متاسفانه نگاه ها به آینده عوض شده است. دیگر جایی برای دغدغه فرهنگ و اخلاق برای کسی نمانده و آنهایی هم که دارند، یا دیوانه پنداشته می شوند یا دغدغه شان از سر سیری است یا پشتش عوامل سیاسی و منافع شخصی است.
دولت ها و حکومت ها نیز می آیند و می روند ولی ریشه این درخت نه تنها خشکیده نمی شود بلکه هر روز ستبر تر می شود.
به نظر شما چه باید کرد؟

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 17:49  توسط بابگرده  | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:7  توسط بابگرده  | 

تو خود حدیث ...

اعلمي در آخرين نطق خود كه در مجلس ايراد كرد آورده است:

در جايي خواندم که «آزادي از عدالت زاده و با انديشه سروده ميشود، با ديوار شعر و با زندان فرياد مي‌شود، با بيگانه باطل و با استبداد تکه‌اي نان مي‌شود. آزادي اگر حق است گرفتني است و اگر هزينه دارد پرداختني است.»

گرچه اين جمله از من نيست اما سخت به آن پايبندم و نطق امروزم هم گواهي است بر صحت اين ادعا:
فارغ از نوع و ماهيت حاکميت‌ها، از دير باز تا کنون عملکرد حکومت‌ها را به حکمراني خوب و بد تقسيم کرده‌اند. در نزد يونانيان مجموعه الهه‌هايي که مظهر جنگ و ستيز، بي‌نظمي، تبعيض، نفاق، رياکاري و امثال آن بوده‌اند، «حکومت بد» را تشکيل مي‌دادند. اين دسته از الهه‌ها فاقد پدر بوده و مستقيما از ظلمت و تاريکي زاده مي‌شدند. اما پس از آنکه «زئوس» خداي خدايان «تميس» را به همسري خود اختيار مي‌کند، «ديکه» يا الهه عدالت زاييده مي‌شود و به همراه خواهران خود که آنها نيز نتيجه همين وصلتند، پايه‌هاي حکومت خوب را پي‌ريزي مي‌کنند.

گرچه اين حکايت افسانه‌اي بيش نيست، اما حکمراني خوب و بد واقعيتي است که نظريه‌پردازان معاصر و برنامه توسعه ملل، «اسکاپ» و همچنين بانک توسعه آسيا نيز فهرستي از مختصات و ويژگي‌هاي حکمراني خوب را برشمرده‌اند تا از اين راه بتوان حکمراني خوب را از بد آن تمييز داد. قران نيز حکومت را به طاغوت و الله تقسيم کرده و پيامبر(ص) از آن به عنوان حق و ابليس نام مي‌برد و مولا علي(ع) به زيبائي آنرا به نيک کردار و بد کردار تفکيک مي‌کند.

فصل مشترک بينش اسطوره‌اي يونانيان، ديدگاه اسلام و نظريه‌پردازان معاصر و نيز مدل‌هاي موسسات و نهادهاي بين المللي در مورد حکمراني خوب اين است که، لازمه استقرار حکومت خوب معطوف و منحصر به تحقق عدالت و اجتناب از هرگونه ظلم و تعدي است. لذا از اين منظر شکل و قالب حکومت و اينکه نام حکومت «جمهوري اسلامي»، «رژيم شاهنشاهي» و يا «جمهوري دموکراتيک» و نظاير آن باشد، خيلي مهم نيست، مهم آن است که محصول و رويکرد اين حاکميت منطبق بر ظرف و قالب منتخب و لاجرم مطابق با خاستگاه ملت و توام با انصاف و عدالت باشد، در غير اين صورت مانند آن است که نام بخيل را احسان يا حاتم طايي و نابينا را چراغعلي نهند!

به اين اعتبار چه بسا حکومت‌هايي بوده‌اند که نام اسلام را به عنوان پيشوند و يا پسوند خود اختيار کرده‌اند اما به دليل کارنامه عملشان گرفتار لعن و نفرين ابدي ابناءالبشر شده‌اند و بر عکس حکومت‌هايي نيز بوده و هستند که بدون داشتن پيشوند و پسوند اسلامي فقط به خاطر تامين رضايتمندي ملت خود و استيفاء حقوق آنان، براي هميشه در خاطره‌ها ماندگار شده‌اند و پيوسته از آنان به نيکي ياد مي‌شود. در واقع آنچه به حکومت‌ها ارزش داده و آن را در زمره حکومت‌هاي خوب قرار مي‌دهد، ميزان پايبندي زمامداران و کارگزاران اين حکومت‌ها به تحقق حق و عدالت و دوري از ظلم و تبعيض و تامين رضايتمندي مردم آن است؛ و اين همان واقعيتي است که در کلام معصوم نيز تجلي مي‌يابد آنجا که مي‌فرمايد: «هيچ اموري اصلاح نخواهد شد، مگر اينکه بر محور عدل استوار گردد». در غير اين صورت دير يا زود به حکم «الملک يبقي مع الکفر و لا يبقي مع الظلم» سرنوشت محتوم هرحکومت بد و مبتني بر ظلم، سرنگوني است.

از آنجا که حدفاصل ميان حکمراني بد و خوب، به فاصله ميان ظلم و عدالت مي‌باشد، پر واضح است که هرگونه غفلت از اين واقعيت حتي مي‌تواند کساني را که بگمان انقلابي بودن ،عدالتخواهي و خود را حقيقت مطلق پنداشتن، تصدي عاليه امور در کشور «انقلاب ديده‌اي» نظير ايران را عهده‌دار هستند، به ضد انقلاب و ضد آرمانهاي انقلابي مبدل کرده و بدينوسيله يک انقلاب و نظامي را که به پشتوانه آراي بيش از 90 درصد شهروندانش حيات يافته است، از درون استحاله و فرجام آن را به فنا و نيستي رهنمون سازد.

تقابل ضد انقلاب مصطلح با انقلابي‌ها امري طبيعي است، اما تاريخ نشان داده است که انقلاب‌ها بيش از آنکه در اثر کارشکني و چالش ضد انقلاب‌ها به زانو در آيند، در اثر انديشه و عملکرد انحرافي آن دسته از انقلابيون و زياده‌خواهان و ميراث خواراني شکست خورده است، که براي حفظ قدرت خود و متناسب با کج‌فهمي و ذائقه خويش، شعارهاي انقلاب را استحاله کرده و به عنوان آرمان‌هاي انقلاب به خورد نسلي داده‌اند که اساسا يا انقلاب را نديده‌اند و يا اينکه با آن بيگانه‌اند و جالب اينجاست که استحاله هر انقلابي با حفظ ظاهري اصول اوليه آن و افزوده شدن تبصره نانوشته «نه براي همه» و الحاق آن به منشور و ده فرمان آن انقلاب روي داده است، به اين معنا که اگر پيش از اين به موجب اصول اوليه انقلاب امري براي ديگران خوب و يا بد محسوب مي‌شد، نانوشته «نه براي همه» که ناشي از اراده صاحبان قدرت است، خوب را بد و بد را خوب تفسير و به نحوي به توجيه رفتار‌هاي حاکمان مبادرت کرده است و از اين طريق منشأ انحراف همه انقلاب‌ها از اصول اوليه‌اي شده است که دستيابي به آنها، موجب و موجد آن انقلاب بوده است! «جورج اورول» در کتاب طنزآميز خود به نام «مزرعه حيوانات» و «برينتون» در کتاب ارزشمند «کالبد شکافي چهار انقلاب» به خوبي به بررسي اين سنت ناميمون و مشترک همه انقلاب‌ها و نتايج حاصل از آن پرداخته است، تا شايد براي سايرين درس عبرتي شود.
 
حال اگر منصفانه به واکاوي اجمالي بايد‌ها و نبايدهاي انقلاب اسلامي بپردازيم، به وضوح مي‌توان فاصله انقلاب تا زوال و انحطاط احتمالي آنر ا تخمين زد و به معناي واقعي ملتزم و ناملتزم به اسلام و نظام موعود جمهوري اسلامي پي برد، همان عاملي که به ناحق و جفا دستاويزي براي شوراي نگهبان شده است تا فرزندان و مدافعان راستين اين مرز و بوم را از ورود به خانه‌اي که متعلق به ملت است، محروم نمايد.
نظر به اينکه سند نظام جمهوري اسلامي و منشور معتبر انقلاب، قانون اساسي است که با وجود الحاق تبصره‌هاي پس از بازنگري به آن بعد از دهه دوم انقلاب، همچنان قابل استناد است، بنابراين مي‌تواند به عنوان يک سنجه و شاخص خوب کاشف از آرمان‌هاي اوليه انقلاب و تعهدات مهندسين «نظام موعود» باشد.

به موجب اين سند نظامي که مردم در سوداي دستيابي به آن انقلاب کردند در وهله نخست بايد مبتني بر ايمان به كرامت‏ و ارزش‏ والاي‏ انسان‏ و آزادي‏ توام‏ با مسئوليت‏ او در برابر خدا باشد كه‏ از راه نفي‏ هر گونه‏ ستمگري‏ و ستم‏ كشي‏ و سلطه‌گري‏ و سلطه‌پذيري‏، قسط و عدل‏ و استقلال‏ ‏ را در همه زمينه‌ها تامين‏‏ مي‌كند. در همين پيمان مشترک ميان مردم و حکومت، تصريح شده است که براي نيل به اهداف مذکور، دولت به مفهوم حاکميت ملزم به محو هر گونه‏ استبداد و خودكامگي‏ و انحصارطلبي، تامين‏ آزادي‌هاي‏ سياسي‏ و اجتماعي، مشاركت‏ دادن عامه‏ مردم‏ در تعيين‏ سرنوشت‏ خويش، رفع تبعيض‌هاي‏ ناروا، ايجاد امكانات‏ عادلانه‏ براي‏ همه‏ در تمام‏ زمينه‏‌هاي‏ مادي‏ و معنوي ، پي‏‌ريزي‏ اقتصادي‏ صحيح‏ و عادلانه‏ جهت‏ ايجاد رفاه‏ و رفع فقر و برطرف‏ ساختن‏ هر نوع‏ محروميت‏ در زمينه‌هاي‏ مختلف، تامين‏ حقوق‏ همه‏‌جانبه‏ افراد از زن‏ و مرد، ايجاد امنيت‏ قضايي‏ عادلانه‏ براي‏ همه و تساوي‏ عموم‏ در برابر قانون‏ مي‌باشد.

طبق اين سند، بانيان انقلاب و نظام تعهد کرده‌اند که‏ هيچ‏ مقامي‏ حق‏ ندارد به‏ نام‏ حفظ استقلال‏ و تماميت‏ ارضي‏ كشور، آزادي‌هاي‏ مشروع‏ را، هر چند با وضع قوانين‏ و مقررات‏، سلب‏ كند. پذيرفته‌اند که خدا انسان‏ را بر سرنوشت‏ اجتماعي‏ خويش‏ حاكم‏ ساخته‏ است‏ و هيچ‌كس‏ نمي‏‌تواند اين‏ حق‏ الهي‏ را از انسان‏ سلب‏ كند يا در خدمت‏ منافع فرد يا گروهي‏ خاص‏ قرار دهد. پيمان بسته‌اند که امور كشور بايد به‏ اتكا آرا عمومي‏ و از راه‏ انتخابات اداره‏ شود و متعهد شده‌اند که ‏مردم‏ ايران‏ از هر قوم‏ و قبيله‌اي كه‏ باشند از حقوق‏ مساوي‏ برخوردار خواهند شد.

در نظام موعود نشريات‏ و مطبوعات‏ در بيان‏ مطالب‏ آزادند و تفتيش‏ عقايد ممنوع‏ است‏ و هيچ‌كس‏ را نمي‌توان‏ به‏ صرف‏ داشتن‏ عقيده‌اي‏ مورد تعرض‏ و مؤاخذه‏ قرار دارد. در نظامي که من و همفکرانم همچنان به آن التزام عملي داريم، هر نماينده‏ در برابر تمام‏ ملت‏ مسئول‏ است‏ و حق‏ دارد در همه‏ مسايل‏ داخلي‏ و خارجي‏ كشور اظهار نظر نمايد و نمي‏توان‏ آنها را به‏ سبب‏ اعلام نظراتشان‏ تعقيب‏ و يا توقيف‏ كرد.

به موجب اين سند، دادخواهي‏ حق‏ مسلم‏ هر فرد است‏، تشكيل‏ اجتماعات‏ و راهپيمايي‏‌ها نه در پيروي از دست‌اندرکاران حکومتي و براي مجيزگويي و تأييد و توجيه تصميم و عملکرد متصديان امور، بلکه براي بيان اعتراضات مشروع و غير مسلحانه خود به رفتار حاکمان و مطالبه حقوقشان آزاد است. در نظامي که اکثريت قابل توجه يک ملت براي ايجاد و استقرارش قيام کرده و براي حفظ آن ده‌ها هزار شهيد و جانباز تقديم کرده‌اند، پذيرش ظلم همانقدر قبيح است که وارد کردن آن در نظام دلخواه منتقدين مشفق. وعده‌هاي بنيانگذار اين نظام حجت است آنجا که مي‌گويند: «در منطق رژيم گذشته آزادي، يعني به زندان كشيدن مخالفان، سانسور مطبوعات و اداره دستگاه‌هاي تبليغاتي بود و در آن منطق تمدن و ترقي يعني تبعيت تمام شريان‌هاي مملكت از فرهنگ و اقتصاد و ارتش و دستگاه‌هاي قانونگذاري و قضايي و اجرايي از يك مركز واحد محسوب مي‌شد، ما همه اينها را از بين مي‌بريم، در جمهوري اسلامي حتي كمونيست‌ها هم در بيان عقايد خود آزادند و راديو، تلويزيون و مطبوعات نيز مطلقا آزاد است و دولت حق نظارت بر آنها را ندارد.»

در نظامي که ما به آن پايبنديم، در شرايطي که يک فرد عادي به دليل انتساب يکي از اعضاي خانواده‌اش به يکي از گروه‌هاي غير قانوني در هزار توي گزينش‌ها گرفتار شده و اجازه نمي‌يابد که حتي به عنوان يک کارگر و کارمند ساده در اداره‌اي مشغول به کار شود، به طريق اولي شخصي که پسرش عضو سازمان مجاهدين خلق بوده و در بهمن سال 60 در اثر درگيري با پاسداران کشته شده است و عروسش نيز پس از متواري شدن به خارج از کشور در بالاترين رده‌هاي سازمان مذکور به فعاليت ادامه مي‌دهد، مجاز نيست تا با قرار گرفتن در راس نهادي به کمک همفکرانش از جايگاه خدايي در چشم بر هم زدني فرزندان انقلاب و کشور را به بي‌ديني متهم کند.

در نظام مطلوب ما، مناسبات شاهنشاهي جايي ندارد و به حکم «النصيحه لائمه المسلمين» دعوت‏ به‏ خير و امر به‏ معروف‏ و نهي‏ از منكر ‏ بيش از هر چيز به عنوان وظيفه‌اي بر عهده مردم، نسبت‏ به‏ دولت به کار گرفته مي‌شود نه آنکه چند نفر به اعتبار قدرتي که ناشي از اراده مردم است، همواره با استفاده از همه تريبون‌هايي که متعلق به مردم است، يکطرفه موعظه کرده و خود را از پند ديگران بي‌نياز بدانند. در نظام مطلوب و دلخواه ما براي تحقق آزادي حداکثر فرد و تضمين حقوق اوليه او در اجتماع، همه بايد تن به قانون داده و قانون را به عنوان منشأ بايد و نبايدها و فصل الخطاب بپذيرند، به همين سبب، ذيل اصل 107 قانون اساسي حتي رهبري را هم در برابر قانون با سايرين يکسان مي‌داند و اين امر مستلزم آن است که قانونگذاران نظام با تدوين مدل‌هاي عادلانه براي ساختار توزيع قدرت، از هرگونه اعمال نفوذ قدرتمندان به نفع خود جلوگيري کنند و براي متصديان مقامات سياسي و اجتماعي به ازاي برخوردار شدن از هرگونه حق و اختياري براي اعمال اقتدار، تکاليف قانوني در نظر بگيرند تا در صورت سوءمديريت و تخطي از وظايف قانوني‌شان در هر سطحي که هستند، بتوان آنها را متهم کرده و با احراز اتهامشان، محکوم به پرداخت غرامت کرد.

برابر بودن رهبر در برابر قوانين با سايرين به اين معناست که متناسب با اختياراتي که رهبري دارد، در برابر تعطيل شدن هر يک از اصول مذکور و محروم شدن مردم از حقوق مصرح در قانون اساسي، خود و اشخاص حقيقي و حقوقي منسوب ايشان در قبال مردم مسئول و پاسخگوي اعمال خويش هستند. برابر بودن رهبر با سايرين در برابر قانون به اين معناست که هيچ‌کس فراتر از قانون نيست و از همان حقوق شهروندي برخوردار مي‌شود که يک فرد عادي بهره‌مند است، لذا اگر از قانون تخطي کرده و در اثر آن ظلم، حق کسي ضايع شد، حق داد خواهي و شکايتش از افراد خاطي در هر سطح و مقامي که هستند محفوظ باشد و اينان بايد در همان دادگاهي محاکمه شوند که من و امثال من محاکمه مي‌شويم، همچنانکه علي (ع) در اثر شکايت يک يهودي، در نزد قاضي منصوبي محاکمه مي‌شود که افراد عادي محاکمه مي‌شوند و گرچه حق با علي است، اما بر اساس ضوابط موجود چون دليلي براي اثبات ادعايش ندارد محکوم مي‌شود، اين روش و منش حاکم اسلامي است که «جورج جرداق» مسيحي را بعد از 14 قرن در برابر عظمت و انسانيت علي به کرنش وامي‌دارد تا آنجا که در کتاب «امام علي صداي عدالت انساني» در وصف اين اسوه انسانيت و عدالت بنويسد: «چه مي‌شد بر تو اي دنيا، اگر نيروهاي خود را جمع مي‌کردي و در هر زماني يک علي مي‌آوردي با عقلش و با زبان و ذوالفقارش». آري التزام ما به اسلام و نظامي است که اگر در آن احتمال دهيم که زمامدار مسلمين از عدالت خارج گشته و مسير کج را مي‌رود، چنانکه معمار انقلاب وعده داده بود، مجاز به استيضاحش باشيم بدون اينکه متهم به درنورديدن خط قرمزها و ضديت يا عدم التزام به اسلام و نظام شويم. اساسا نظام معهود، نظامي است که طبق اصل 111 قانون اساسي‌اش اگر رهبري آن از انجام‏ وظايف‏ قانوني‏ خود ناتوان‏ و يا فاقد يكي‏ از شرايط مذكور در اصول‏ پنجم‏ و يكصد و نهم‏ قانون اساسي گردد، خود به خود معزول و برکنار خواهد شد.

بنابراين هر تفکر مخالف با اين معيارها، مغاير با آرمان‌هاي انقلاب و خاستگاه نظام معهود بوده و مصداق واقعي ضد انقلاب محسوب مي‌شود، که متاسفانه در برخي از ارکان مختلف نظام عميقا رسوخ کرده است! لذا احتجاج عمده انقلابيون واقعي و مدافعان راستين نظام موعود و به تعبير شوراي نگهبان ناملتزمين به اسلام و نظام، با آن دسته از ضد انقلابيون درون حاکميت که خود را ملتزم به اسلام و نظام و انقلابي‌تر از ديگران مي‌پندارند، اين است که تنها راه حفظ انقلاب و پيشگيري از تبديل شدن آن به ضد خود اين است که مجلس به عنوان منحصربه‌فردترين پايگاه و سخنگاه مردم در درون حاکميت که مي‌توانند از طريق آن و به کمک نمايندگان منتخب خود با حاکميت سخن گفته و به جاي مغازله‌هاي عاشقانه، دولتمردان را براي استيفاي حقوق خود و بازگرداندن آنان به مسير واقعي آرمان‌هاي موعود به چالش فرا بخوانند، واقعا در اختيار خود آنان باشد و مردم به افراد ريشه‌داري راي دهند که راه خدمت به مردم را هموار مي‌سازند نه حمايت از دولت را!

در واقع نمايندگاني قادرند با مشاهده هرگونه انحرافي سر بزنگاه گريبان دولتمردان و کارگزاران نظام را گرفته و آنان را وادار به تمکين از آنچه بيان شد بنمايند که با پذيرش هر نوع محروميت و خطر و تهديدي دفاع از جقوق ملت به شرح مفاد سوگندنامه‌اي که در مجلس ايراد مي‌شود را سرلوحه امور خود قرار داده و به جاي عافيت‌جويي‌هاي مرسوم، چپاول و چريدن و در نتيجه لکنت زبان گرفتن در برابر صاحب‌منصبان، زبان به شکوه و انتقاد از آنها بگشايند. ضد انقلابيون درون حاکميت نيز خود به خوبي بر اين امر واقفند که اگر اين تنها تريبون ملت به دست نمايندگان واقعي مردم بيفتد، آسايش آنها سلب خواهد شد، لذا بي‌سبب نيست که بر خلاف اصل 62 قانون اساسي که مقرر مي‌دارد مجلس‏ شوراي‏ اسلامي‏ از نمايندگان‏ ملت‏ كه‏ «به‏ طور مستقيم‏» انتخاب‏ مي‌شوند، تشكيل‏ مي‏‌گردد را به انتخابات دو مرحله‌اي و غير مستقيم مبدل مي‌کنند تا با گزينش افراد دلخواه 12 نفر منصوب حاکميت، دامنه انتخاب مردم به دايره تنگ برگزيدگان اوليه شوراي نگهبان محدود شود و بدينوسيله هر که در اين دير مقربتر است، جام بلا بيشترش مي‌دهند و به بهانه‌هاي واهي نظير عدم اعتقاد و التزام عملي به اسلام و نظام و حتي قانون اساسي، مهر باطل شد بر پيشاني‌اش مي‌زنند تا مبادا کسي بر رفتارهاي ضد انقلابي رايج آنان و انحرافاتي که در انقلاب ايجاد شده است، آگاه گشته و خرده بر آنان بگيرد! و اين دقيقا همان تفکري است که ابوذر را برنتابيده و به ربذه تبعيدش مي‌کند؟
 
تاريخ گواهي مي‌دهد که اگر در انقلاب فرانسه «روبسپير»، «دانتون» را که همچنان بر اصول اوليه انقلاب و آزادي‌ها موعود پافشاري مي‌کرد، به شوراي گيوتين سپرد تا عنوان ضد انقلاب سرش را تيغه‌هاي بي‌رحم گيوتين از تن جدا کند، به نظر مي‌رسد که امروز شوراي نگهبان و حاميان آشکار و نهانش اين مسئوليت را بر عهده گرفته‌اند تا نيروهاي اصيل و وفادار انقلاب را که به تحقق نظام معهود اصرار مي‌ورزند با برچسب ناچسب مخالف اسلام و نظام از صحنه خارج نمايند!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 17:44  توسط بابگرده  | 

پیردخت

کم کم بهار به شهر زیبا و دلکش پا گذاشته است.

خدایا کی می­توانم دوباره کوه و تپه­اش را ببینم؟

 

من در دیار غربت ولی دلم جای دیگری است

جان به فدای خاکت، که خانه و کاشانه ام تویی

 

سنگ (به ظاهر بی ارزشت) برای من مثل طلاست و زمینت مثل بهشت

هرگز نشاید که کسی بی وضو قدم روی خاکت بگذارد!

 

ای وزوان، ای پیردختر زیبا، کاریز تو همانند نی است که

در طی هزاران سال، آن را نواخته­ای    

000

این ترجمه­ی شعری است به زبان مادریم. حال که پس از سه سال آن را مرور می کنم، می بینم که تا چه اندازه آمدن بهار در من شور ایجاد کرده که این شعر را از سینه­ی من جوشانده.

یکی از دوستانم را که صدای خوبی داشت متقاعد کردم این شعر را در قالب تصنیفی بخواند(پس از کلی آموزش برای درست ادا کردن حروف و کلمات). نتیجه­ی آن شد این قطعه­ی ضبط شده که فایل آن می­توانید دانلود کنید. منتظر نظر شما در رابطه با این قطعه هستم.

دانلود کنید.

عیدتان مبارک!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 19:18  توسط بابگرده  | 

مرگ تدریجی

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر سفر نکنیم
اگر مطالعه نکنیم
اگر به صدای زندگی گوش فرا ندهیم
اگر به خودمان بها ندهیم

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
هنگامی که عزت نفس را در خود بکشیم
هنگامی که دست یاری دیگران را رد کنیم

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر بنده ی عادت های خویش بشویم
و هر روز یک مسیر را بپیماییم
اگر دچار روزمرگی شویم
اگر تغییری در رنگ لباس خود ندهیم
یا با کسانی که نمی شناسیم سر صحبت را باز نکنیم

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر احساسات خود را ابراز نکنیم
همان احساس سرکشی که موجب درخشش چشمان ما می شود
و دل را به تپش می آورد

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر تحولی در زندگی خود ایجاد نکنیم
هنگامی که از حرفه یا عشق خود ناراضی هستیم
اگر حاشیه ی امنیت خود را
برای آرزویی نامطمئن به خطر نیاندازیم
اگر به دنبال آرزوهایمان نباشیم
اگر به خودمان اجازه ندهیم
برای یک بار هم که شده
از نصیحتی عاقلانه بگریزیم
... (از پابلو نرودا)

تقدیم به دوست نازنینم رضا.ف که نمی خواهد دچار مرگ تدریجی شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 22:35  توسط بابگرده  | 

صبر

In an Indian temple, when the priest had gone for
lunch, the Idol of the Lord and the Stepping Stone
were conversing.

Stepping Stone: "What a good fate you have. We both
were the same lump of rock for millions of years. The
sculptor carved an idol out of you and every one is
worshipping you. And look at me, I am a stepping stone
and every one stands on me and stamps on. What kind of
life is this?€³

The Idol kept smiling and never bothered to answer
this, now, routine murmur from the stepping stone. But
the stepping stone ( stone used as a step), that is 
will never stop his constant bickering.

The Idol replied: "But do you remember that when the
sculptor set out to carve an idol, it was you he
chose, first. You were so impatient. In one strike,
you broke in to two . But when he tried on me, I
grinned and bore all the hammers and chisel strikes
with PATIENCE . Here I am the worshipful and happy
Idol and you are the Stepping Stone €³

The difference between success and failure is patience
and persistence

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 13:29  توسط بابگرده  | 

خود در کوزه کن و خود نیز خور

چند روزي است  وزوانم. جالب آنکه زماني که کل کشور را برف و باران در بر گرفته بود، در وزوان هوا به نسبت آرام و دلپذير بود. امروز البته آسمان به شدت گرفته است و احتمالا بغضش را روي وزوان خواهد ترکاند.

برادر کوچکم احتمالا الان شاد است که فردا مدرسه ها را تعطيل خواهند کرد. مدرسه شان البته جمعيتي ندارد که با اين تعطيلي نظام آموزشي اش به هم بريزد.

 زماني که من مدرسه ميرفتم هر رده سني  چندين کلاس داشت (مثلا سوم الف، سوم ب، سوم ج و...) ولي الان کلاس هاي ابتدايي و راهنمايي را به لطف وجود افاغنه (ي محترم) به حد نصاب مي رسانند. کلاس هاي دبيرستان که وضعيتي به مراتب اسفناک تر دارند. مديران و معلم ها با رايزني هاي بسيار با دانش آموزان، آنها را را از رفتن به هنرستان منصرف مي کنند تا مثلا يک کلاس در وزوان تشکيل شود. وقتي اين کلاس مثلا در وزوان تشکيل شد آنگاه بچه هاي ميمه و ازان و حتي سه و جوشقان و... نيز بايد به آنها بپيوندند. کلاس هاي دبيرستان يا در ميمه تشکيل مي شود و يا در وزوان.

ترسم از زمانی است که معلم های منطقه از بیکاری برای خودشان کلاس تشکیل دهند.(یاد حکایتی افتادم: واعظی برای مستمعان از شرایط سخت عبور از پل صراط می گفت و اینکه باید برای عبور از آن باید شرایط بسیار سختی داشت. ناگهان اعرابی از میان جمعیت برخاست و گفت:" مگر علی(ع) خود در کوزه کند و خود نیز خورد". حالا کشف ارتباط این حکایت با جمله قبل از آن با شما!)  

پيک(Peak) جمعيتي  دقيقا منطبق به دوره من و همسن و سالانم است (نسل اول بعد از انقلاب که گويا قرار بوده سربازان جان بر کف نظام باشند). ولي بعد از آن تعداد بچه هاي وزوان و البته کل کشور رو به کاهش بوده است. زماني محله ما در "محل بالا" آنقدر بچه داشت که براي بازي محله را به سه منطقه تقسيم مي کرديم و حالا همبازي برادرم، منم و کامپيوتر.

زمستان که مي شود خيابان هاي وزوان به شدت بي روح مي شود(بر عکس بهار و تابستان). به سختي مي شود در سرما بدون "مرکب" بيرون رفت. براي گفتن اين حرف اکراه دارم ولي فقر وزوان در زمستان گويي عريان تر رخ مي نمايد.

چند روزي ديگر در وزوان مي مانم. اگر وزوان آمديد قدمتان روي تخم چشم. همان سر جاده که پياده شديد بلند فرياد بزنيد"بابگرده" تا من نيوش کنم و خدمت برسم!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 11:7  توسط بابگرده  | 

دوگانه زمستان و واژه گزینی

اپیزود 1

زمستان

زمستان که می آمد، خوشحال تر بودم. پاییز را از خردسالی دوست نداشتم هر چند بزرگتر که شدم و "پاییز اخوان" را که خواندم، پاییز هم دوست داشتنی شد.

سرمای زمستانی وزوان وحشتناک بود. ولی من و هم سن و سالانم آنچنان غرق در رویاهای کودکانه و مجذوب بازی بودیم که این سرما هم ما را به سختی در خانه نگاه می داشت. نتیجه ی این بازیگوشی هم صورت کبود از سرما و دست های ترک خورده و خون جاری از آنها بود.

هیچگاه فراموش نمی کنم که یک بار، زیر کوران شدید در زمین خاکی تربیت بدنی دنبال توپ می دویدیم و چه لذتی می بردیم. در این زمان ها هیچ چیز مثل صدای موتور مدیر مدرسه مان (آقای بیابانی) که خانه اش نزدیک زمین تربیت بدنی بود، تنمان را به لرزه نمی انداخت.

برف که می آمد هیجانمان دو چندان می شد. از یک طرف فکر تعطیلی مدرسه و انواع بازی ها که با برف می توانستیم بکنیم آینده مان را روشن می کرد! و از طرف دیگر پارو کردن برف های روی پشت بام کاهگلی و حیاط من را به عزا می نشاند.

برف که می آمد پدر به حول و ولا می افتاد که تا برف ها آب نشده و سقف را بر سرمان خراب نکرده، برف ها را بروبیم. من نیز به ناچار و با اکراه، به یاری پدر می شتافتم. از شدت سرما دست هایم لمس می شد و به شدت شروع به خارش می کرد (اگر آن زمان حقوق کودکان را برای عدم اجبار به کار می دانستم آن را حتما روی دسته پارو می چسباندم!). این تنها موردی بود که آمدن برف خوشحالم نمی کرد.

پدرم می بایست برف های خانه ی پدرش را نیز بروبد ( و هنوز هم) و خوبی اش این بود که من دیگر معاف بودم (این را نیز باید بگویم که نسبت به خیلی از بچه های وزوانی که مجبور بودند در این سرما رعیتی یا عملگی کنند من به نوعی "نازپرورد تنعم" بودم. کافی است من خاطرات زمستانی پدرم را وقتی در سن من بوده در کنار حرف هایم ذکر کنم تا به تفاوت پی ببرید).

متولد زمستانم، ولی تاریخ تولدم را تابستان زده اند تا نیمه ی اولی باشم. هم چهار ماه پیرتر شده ام و هم به قول دوستان نافم را با خلاف بریده اند!

چند سالی است که زمستان های کم برفی را تجربه می کنیم. انگارکم کم برف از حافظه ی زمستان پاک می شود (علتش را هم فکر کنم همه می دانند و نیاز نیست من بازگو کنم).

زمستان پادشاه فصل ها نیست ولی زیباست، به خصوص اینکه بهار را نوید می دهد.

اپیزود 2

واژه شناسی

متنی را از عین الدین نصر، استاد زبان فارسی دانشگاه کابل می خواندم.بعضی قسمت هایش به نظرم برای شما هم جالب باشد:

... راه دوم واژه آفرینی واژه گزینی است. در این راه واژه های مورد نیاز از متنهای کهن فارسی دری و از زبانهای باستانی و کهن ایرانی گزیده می شود.
زبان فارسی دری دارای متن های کهن و بسیار بسیار با ارزش است که هیچ زبانی در جهان با آنها، از این نگاه همتایی کرده نمی تواند. هیچ جای شک نیست و همه جهانیان با وجدان می دانند که این متن ها، در داشتن واژگان سره و گوهری این زبان سخت توانگر و بس پر بار اند. بدبختانه، کارش ها (عاملها) ی درد آور چندی این گنجینه ی ارزنده را به زیر توده ها خاک فراموشی گذاشته اند. این کارشها اینها اند

(1) سیاست های بد سگال،(2) رگمرداری(تعصب) ،(3) نارواآبادانسازی (استعمار)،(4) خرسازی(استحمار)، (5) نقش پاد اسلامی مذهب،(6) فراموشکاری، (7) خویشتن فرهنگ ستیزی،(8) دانش فروشی جاهلانه، (9) خودنشناسی و رفتن زیر پرچم بیگانه گان ،(10) خود ستم افزایی، (11) سر انجام، بخل و نبود بردوباری زورمندان جهانخوار در برابر این فرهنگ دیرین و کهن سال.
لازم به گفتن است، تمام متن های زبان فارسی دری قدرت واژه گزینی را در خویشتن دارند؛ به ویژه متن های زیرین از نگاه واژه گزینی در خوریاد آوری اند: دیوان ناصر خسرو، سفرنامه ناصر خسرو، زادالمسافرین، مثنوی مولانا جلال الدین بلخی، کلیات شمس تبریزی، شاهنامهء فردوسی، دانشنامهء علایی، تفسیر کشف الاسرار و عدة الابرار، آثارالباقیهء ابوریحان بیرونی، تفسیر سور آبادی، تاریخ بیهقی، ذخیرهء خوارزمشاهی، هدایت المتعلمین فی الطلب طبقات الصوفیه، کشف المحجوب، حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه، تذکرة الاولیا، سیاست نامه، مرزباننامه، نوروز نامهء عمر خیام و قابوسنامه.
از جملهء متن های یاد شده، ازسه متن نمونه می دهیم(1) دیوان ناصر خسرو که در یمگان و میهن گوهرین آن مرد خردمند سروده شده است و درو نمایهء آن بدور از هر گونه اندیشه ی بیگانه پروری می باشد، واژه های سره ی زبان فارسی را به رنگ درشت فراوان در خود دارد. در اینجا واژهء فروردین را به نمونه میگیریم. فروردین نخستین ماه سال است. این واژه را، دشمنان فرهنگ و زبان ما نمی گذارند که در برابر واژه ی عربی تبار"حمل" در زبان پذیرش یافته ی خویشتن به کار بریم؛ با وجودی که در بسیاری از برگپاره های دیوان ناصر خسرو به کار رفته است؛ می بینیم:
زیرا که خاک تیره به فروردین بر روی می نقاب کند دیبا
(2)
چنانکه می دانیم، واژه های "طنز"، " ضامن" و " کفیل" از واژه های دخیل از زبان عربی در زبان فارسی دری اند و فراگویی آواهای [ط] و [ض] برای فارسی زبانان مشکل است؛ چه می شود، به جای آنها واژه های " چربک" به چم" طنز" و " پایندان" را به چم " ضامن و کفیل" به کار بریم. ببینید، مولانا جلال الدین بلخی که زادگاهش بلخ و مثنویش شاهکار دیگری در جهان اسلام و فارسی زبانان و همه ی گیتی است، واژه های " چربک" و" پایندان" را چگونه در بیت های زیرین زینت افزای سخن می سازد.
او همی گفت این به فرمان خداست این به چربکها نخواهد گشت راست
دی همی گفتی که پایندان شوم که بُوَدتان فتح و نصرت دم به دم
...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 18:26  توسط بابگرده  | 

بابگرده یعنی...

"بابگرده" یعنی:

پدر ِ پدرم.

پدرِ مادر من، سال­ها پیش

عمر خود را به شما داد.

پس بابگرده یعنی:

پدر پدرم.

سن او

بیش از هفتاد خزان، 

چهره اش اما، مثل هفتاد بهار، سرزنده.

گاه گاهی می روم تا "دهنو"

تا ببینم او را (همچنین "ننگرده").

تا مرا می بیند،

چهره اش می شکفد.

بوسه ای بر گونه،

بوسه ای بر پیشانی،

حال و احوال تن لاغر من می پرسد.

پیرمرد،

با زبان معیار

اندکی بیگانه ست.

قبل ترها، وقتی کوچک بودیم،

زیر لب می خندیدیم،

وقتی او "مسجد" را،

ناخودآگاه،

"مچّد" می خواند.

گپ و گفتم با او، حالا

به زبان وزوانی است.

پیرمرد "z z" نیست ولی،

حرف آخر در خانه، حرف "ننگرده" ست.

"ننگرده"،

همسر "بابگرده"،

شیر زنی ست،

که اگر شهری بود،

فمنیست خوبی بود.

او ولی اکنون

گاودار خوبی ست !

پیرمرد،

در جوانی پرشور،

"جاهلی" ها کرده،

سن که بالا رفت، "حاجی" شد

"کربلایی" هم.

نمازش هرچند از عادت

به نماز پر شک من،

 بیش می ارزد.

دست و پایش چند سالیست، لرزانند.

روزگار،

با کمانی که به روی کمرش انداخته، 

قصد جبران محبت داشته!

دست­هایش گرم، اما پر پینه

حرف ها می گوید با تو

هر انگشت:

از نبردش با بیل، با داس، با سرما

از نبردش با سرما، با داس، با بیل.

...

چند سالیست عصا،

 یار پایش شده است.

ظرف پر قرص کنار تختش،

 گواه

بر تن رنجورش.

پیرمرد،

صاحب خرده زمین هایی است،

که در آن گندم و یونجه می کارند.

گاو در خانه ی او

صاحب منزلتی است (پول شیرش بد نیست).

کرت هایش پر گندم !

گاوشان شیر افشان باد!

ð                    

فصل پاییز است،

لیک وزوان

سوز و سرمای زمستان دارد،

خانه اش پر گرما

و تنش سالم باد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 0:58  توسط بابگرده  |